<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیناپس </title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/</link>
<description>داستان- سینما- عکس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Jul 2008 11:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مجید سعدآبادی</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>مجید سعدآبادی عزیز شاعر را باید بشناسید. برای شناختنش هم اصلا راه سختی در پیش ندارید. کافی است کتاب &quot; دالان حاج مختار پلاک9&quot; با مختصات زیر دستتان بیاید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana&gt;شاعر    : مجید سعدآبادی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Verdana&gt;                                 ناشر     : هنر رسانه اردیبهشت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                 طراح جلد  : حبیب محمد زاده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                 حروف نگار : آزاده سپهری &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                 شابک    : ۲-۱۷-۲۶۵۶-۹۶۴-۹۷۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                 قیمت     :  ۱۵۰۰ تومان&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می توانید کتاب را از &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کتاب فروشی انجمن شاعران&lt;/FONT&gt; در میدان انقلاب ابتیاع کنید.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باد بهاران</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>باید که حال و کار دگرسان کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند به هست دست سوی آن کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داماد باد را به گلستان برند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل را عروس باد بهاران کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهی خمم فتاده به صافی می&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهی به شعر ناب مهمانت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در انتهای بهار اینجا خبری از صبا نیست. لای دفترهایتان اگر چیزی پیدا کردید خبرم کنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 14:17:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>محسن فرجی یه بازی ای دعوتم کرد. امروز که دیدمش گفت چرا نمی نویسی گفتم: قسم خورده ام که دیگر دست به وب نبرم. چه حکیمانه گفت: کفارت یمین سهل است و آزردن دل دوستان سخت. ژس بازی را ادامه می دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محسن فرجی: گفتم تو که نویسنده ای پس حرف الکی نمی زنی. گفت: من نویسنده نیستم. گفتم: شاعر که هستی. گفت: اصلا حرفش رو نزن. گفتن: روزنامه نگار که هستی؟ گفت: می زنم تو سرت. گفتم: تبلیغاتی که هستی؟ گفت: می کشمت. ایستادم و نگاهش کردم و گفتم: ببخشید آقای فرجی؟ گفت: اینو هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی من و محسن یک نقطه عطف دارد و آن هم عباس است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایمان بهزادیان: آنقدر که خوب می خنداند خوب نمی خندد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یوسف علیخانی: اگه زیاد بنویسم اونوقت بودار می شه بعد می گن که عبدل خود محمود هست. پس به همین بسنده می کنم که اگه دختر می شد هیچ خواستگاری نمی داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار ستاره مانده به صبح: چهره اش را ندیده ام. یا اقلا یادم نمی آید اما به شدت خوب می نویسد. در ضمن مرا یاد محمدصالح اعلا می اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علیرضا کیوانی نژاد: خیلی دوست داشتنی و مهربان است. اگر چه قبل از رفاقتمان به محسن گفته بود که به قلی پور بگو سال دیگه تو جشنواره شرکت نکنه اما من شرکت می کنم. در ضمن افتخار این رو دارم که یک بار باهاش سر یک سفره شام خوردم. تولد کسی که یازده دعای بی استجابت دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیلا بابایی فلاح: بهترین خواهر دنیا. منتقد من نه داستانهام. دوست دارم که هرچه سریعتر کتابش را چاپ کند تا بخوانم. یک بار هم یک دبه بزرگ ترشی برایم آورد. از همین جا می گویم که تمام شده یه تانکر دیگه بیار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میثم کیا: حال ندارم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حامد عزیزی: بهترین دوست دنیا. اگر چه گویا فعلا قهریم. مثل بچه ها. نمی دونید قهر کودکانه چه حالی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم...: اصلا تا به حال ندیدمش اما شدیدا احترام برایش قایلم. امیدوارم که روزی مرا هم به نمایشگاه نقاشی اش دعوت کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهاره اله بخش: کسی که به آدم بگه پسرم، پس مادر ادمه دیگه. من که کچلم و با این سن و سالم. پس ببین چن سالشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجیدسعدآبادی: بهترین شاعری که تا به حال دیده ام. یک ببار آمد خانه ام و با خودش یک هندوانه سیصدگرمی آورد و دو گرمک که بیشتر شبیه فندوق بود. یه نکته آن میان بود که فندوق هایی که آورد خراب بود. دو روز حالت تهوع داشتم اما مجید را فارغ از همه این چیزها دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عبدالصابر کاکایی: برادر جبار معروف. نه جبار باغچه بان. بله کاکایی معروف. صابر همسر ناشر کتاب اولم است. قول داده که بیست جلد از کتاب را برایم بدزدد اما گویا پدرخانمش هر شب دم در انبار می خوابد. مدتهاست که ندیده امش اما همان بهتر که یکدیگر را نبینیم. نمی دانم چرا تا صابر را می بینم شوخی دستی ام می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میترا داور: آدم که درباره مادرخوانده منطقی اش حرفی نمی زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیخ عطار نیشابوری: پسر خوبیه ولی کمی بی دقت. چی دارم می نویسم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 15:00:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز ساعت هفت غروب از خواب بیدار شدم. نه از خواب زمستانی. ساعت ده و نیم صبح بود که خوابیدم. درست ده دقیقه پس از تمام شدن تمام کارهای کتاب فلش فیکشنم. البته این کتاب را ندادم کسی بخواند و نظر بدهد که از همین جا از همه عذر می خواهم. علت این کار این بود که رویم نشد این کار را بکنم. وقتی ماه گذشته مجموعه داستان را دادم به اساتید و دوستان فهمیدم که چقدر وقت می گذارند. آن وقت گفتم درست نیست که باز هم مزاحم شان بشوم. از فردا هم باید بروم سراغ ناشر. از روز بعدش هم باید ویرایش نهایی مجموعه داستانم را شروع کنم. آخر هفته هم کلی مهمان خوب و عزیز دارم. ملیکا و مامان و باباش و مامان بزرگ و بابابزرگش. اما از همه اینها که بگذریم دوست دارم جالب ترین سوالاتی که تا کنون از من شده را برایتان بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میثم کیا دوست عزیز و محترمم چند روز پیش گفت: تو با این همه خواب و با مردم بودن کی می نویسی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برادرم هم هر وقت(اتفاقی) داستانی از من می خواند می گوید: راستش بگو  خودت نوشتی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماندانا عباسی خواه یک بار گفت: راس می گن یه زمان خرید و فروش مواد شیمیایی می کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرم یک بار گفت: دوست داشتی اون ساعتی که داشتی می رفتی ادبیات نمایش یکدفعه اون لحظه نابود می شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایمان کریمی(برادر شوهر خواهرم) هر وقت داستانی از من می خواند می گوید: دروغ می گی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و شما؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 00:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;می توانیم بنشینیم و ساعت ها بدون اینکه از خودمان تعریف کنیم حرف بزنیم بعد در حرکات سر فرد روبرو ببینیم که حالش از این همه خودشیفتگی بهم خورده است. می توانیم برای تعریف کردن از خود عکس چشم و ابرویمان را بالای وبلاگمان بگذاریم و خیال کنیم خوش تیپ ترین موجود زنده تمام تاریخ خودمان هستیم. می توانیم از خودمان قهر کنیم و بعد از مدتی شخصیتی خیالی بسازیم که یعنی مثلا ما قهر کردیه ایم و او از این به بعد جای ما می نویسد. می توانیم برای تعریف کردن از خودمان برای مدتی وبلاگمان را به روز نکنیم و باز هم بعد از مدتی وقتی دوباره نوشتن و به روز کردن وبلاگ را از سر می گیریم علت بازگشتمان به نوشتن را تمایل لفرادی بدانیم که خواستند ما بنویسم. در طول این چند وقتی که خانم عباسی خواه که واقعا وجود خارجی دارند وبلاگ را به روز می کردند دو یا سه نفری مستقیم گفتند که چرا اینکار را می کنی. بدتر از همه اینکه آنها نویسنده بودند و نمی فهمیدند که تخیل یعنی چه. هر چند این تخیل خودویرانگر بود اما بود. البته منظورم مجید سعدآبادی عزیز و یوسف علیخانی زودرنج نیست. تا اینکه دیروز سهیل زمانی بزرگ (که تاکنون هیچ کتابی چاپ نکرده است اما نویسنده بزرگی است) در جمله ای تمام حرفهایم را زد و دوباره قلم نوشتن وبلاگ را از لایه ماندانای وجودم به دست محمود دادم. گفت: &quot; مشکل بزرگ جامعه ما تنها نپذیرفتن است. ما با واژه ای به نام اعتراف و پذیرش بیگانه ایم. گمان می کنیم تنها خودمان نویسنده ایم و یا تنها خودمان درست کرداریم.&quot; بدین وسیله با کمال شادابی و شعف در این وبلاگ اعتراف می کنم که هیچ نویسنده ای نویسنده نیست مگر آنکه باری به دوش دیگران نگذارد. من می گذارم. من انسان خوبی نیستم مگر اینکه مهربان باشم که تاکنون نبوده ام. من دروغگو بودم و هستم و از این هم بدتر اعتراف می کنم که هرگز هم راستگو نخواهم شد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;من یادگار زمستانم ولی هنوز زنده ام.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.myimagehub.com/files/5851/Picture%20047.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به رسم قدیم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;جناب آقای یوسف علیخانی از دوستان عزیز و دوست داشتنی من است و به هیچ کس اجازه نمی دهم درباره او چیزی خلاف ادب بگوید. از دوستانی که گاه و بی گاه چیزی می نویسند خواهش می کنم که حتما آدرسی از خود به جا بگذارند که حداقل بتوانم جوابی به ایشان بدهم. تا یادم نرفته باید بگویم که یوسف علیخانی کسی است که مرا به حضور دوباره در جمع نویسندگان ترغیب فرمودند و درس ها از ایشان یاد گرفته ام. و کسی که حرفی به من بیاموزد مرا برای همیشه بنده خود کرده است. برایش آرزوی همیشه پیروزی می کنم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 23:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چیزی نگفت</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۱- چیزی نگفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-بعدها یک داستان نوشت به نام &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;امضا&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 1in 0pt 0in; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Mitra&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;عاشق امضا کردن است. دستهایش را هم ببندید، خودکار را می گذارد لبش و امضا می کند. دوتا کتاب هم چاپ کرده است که هر کس را می بیند امضا کند و بدهد دستش. تا مدارکش تکمیل شد و دسته چکش را گرفت، شروع کرد به امضا کردن و چک دادن. سه بار هم ازدواج کرده که کلی دفتر بزرگ عاقد و عقدنامه را امضا کند. حتی دستشویی خانه اش پر از امضاهای یادگاریش است. من معتقدم که مشکل روانی دارد. باید بفرستیدش روانکاوی شود. به همین دلیل به محکومیت و یازده سال زندانش معترضم. می بینید با چه علاقه ای حکمش را می پزیرد و زیر حکم را امضا می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;  -------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- چند روز هم غیبش زد و بعد نوشت و فرستاد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز پنجشنبه گذشته همراه عده ای از دوستان به گلابدره رفتیم. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت چون نه دود بود و نه چیزی. از همه زودتر در مسیر کوه ایستادم ولی بعد از دو دقیقه آخرین نفر خط بودم. آنقدر خسته شدم که خیلی زود کنار جوی آبی نشستیم و با پوزش از همراهان تا پنج عصر از جایم تکان نخوردم. جا دارد که از همه دوستان (که نمی دانم می توانم اسمشان را بگویم) تشکر کنم و یک تشکر ویژه از&quot;انگار گفته بودی لیلی&quot; که همراهم بود. یکی عکس گرفت. من هم یکی متقابل پاسخ دادم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 300px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=80 src=&quot;http://www.myimagehub.com/files/5851/Picture%20044.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 133px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=140 src=&quot;http://www.myimagehub.com/files/5851/Picture%20046.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>با توجه به واکنش ها نسبت به پست قبلی مراتب به اطلاع ایشان رسید تا خودشان چاره ای بیندیشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز حدود ساعت نه صبح بعد از یک هفته طاقت فرسا نوشتن نمایش نامه کار را تحویل کارگردان دادم . او هم طبق معمول ایراداتش را گفت و منتظر هستم تا دوباره کار را بدهد تا اصلاحش کنم. در این بین تدوین فیلم یکی از دوستان را هم باید انجام می دادم که سی و دو دقیقه اش تمام شده و تنها هفت دقیقه به همراه تیتراژ پایانی مانده است. کتاب مجموعه فلش فیکشن را هم باید ویراستاری می کردم که هنوز خبری از این فعل نیست. شب همراه عمونصی رفتیم فوتسال و کلی خوش گذشت. هنگام برگشتن از باشگاه گفت که فردا صبح می رویم گلاب دره. اما مشکل این است که باید هفت صبح میدان تجریش باشیم. امیدوارم بیدار شوم. وظیفه مهمی که استاد هم به من واگذار کرده بود را انجام دادم. امیدوارم که خوشش بیاید. در کل که کارها یکی یکی رو به اتمام است اما انگار یک چیز وسط زندگی ام گم شده است. دیگر خبری از پررویی ام در زندگی نیست. هر کوتوله ای از راه می رسد چیزی بارم می کند و راهش را می کشد و می رود سمت عدم. شاید اینجوری بهتر باشد که کوتوله ها حرف بزنند و آدم به روزهای نیازشان بیندیشد. اما جدا از همه این اطوارها باید تشکر مخصوصی داشته باشم از کسانی که در این چند روز کمکم کردند تا کارهایم بهتر و راحتتر انجام شود.                                           دوست خوب و همیشگی ام عمو نصی که بهتر از خیلی ها که کتاب نویس هستند می فهمد.          فرید فلاح که سه شب تحملم کرد تا درگیر تلفن  ها و اینترنت نباشم.                                              مریم آموسا با شعر و محبتش.                                                                                                 حسن میرزایی عزیز با داستانش که رویم را سفید کرد.                                                             علیرضا محمودی ایرانمهر که هیچ وقت نمی گدارد تنها بمانم.                                                           کاوه فولادی نسب که مترجم است و به حق داستان نویس و همسر هنرمند و استادش که جلسات سه شنبه به عشق دستپخت عالی اش به جاست.                                                                    سهیل زمانی که مهربان است و بذله گو و کمی بی اطلاع از اینترنت.                                              &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ضمن تا اطلاع ثانوی حرف بی ربط ممنوع. بیش از این سخنی نمانده است. باقی بقایتان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;محمود قلی پور  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 23:22:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانه ها</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>کامل حق با شماست. دست نگه دارید از بازی. اینجا یکی قربانی شده است. جای یاوه یکی زنگ بزند اورژانس.... لازم نیست زنگ بزنید. نعش کش خبرکنید.</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 08:23:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجیبا غریبا</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>من نمی نویسم. تنها اوست که دستم را می گیرد و می نویسد. دریغ که حتی خودم هم همیسن را نمی فهمیدم.</description>
<pubDate>Mon, 19 May 2008 14:50:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5+ یک داستان</title>
<link>http://cnaps.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>همان طور که قبلا هم گفتم من فقط به خاطر پر بودن وقت محمود کارهای وبلاگش را انجام می دهم و لا غیر. در ضمن می توانید جمعه ظهر محمود را در چیتگر ملاقات کنید.(آمارش در رفته) علاوه بر دو مجموعه داستان و کتاب تحقیقاتی اش جدیدا مطلع شده ام که مشغول نوشتن نمایشنامه ای برای یکی از دوستانش است. فضای نمایشنامه اش به شدت هجوآمیز است. اگر کار خوب اجرا شود با یک دقیقه اول تئاتر از خنده تمام تهران می ترکد. جالب تر اینکه وقتی طرح نمایشنامه را می خواند به شدت غمگین و جدی بود. این هم یک مدل است که اسمش می شود...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته دوم: چند نفر از دوستان خواستند که داستانهایی از محمود بخوانند. در سایت مرور دو داستان از او می توانید بخوانید. خبرها حاکی از آن است که تمام ترسش در نوشتن به خاطر ترس از وسواس های داستانی میترا داور است. اسم این را می دانم. وقتی محمود از کسی می ترسد یعنی طرف نظر بسیار صاحبی دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته سوم: شنبه مراسم بزرگداشت جمال میرصادقی است که گمان می کنم محمود با کاوه فولادی نژاد(اگه اسمش را اشتباه نکرده باشم) در ان مراسم شرکت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته چهارم: اگر تا به حال ندیده اید که کسی در یک ساعت شش بستنی بخورد می توانید ساعت پنج هر روز به منزل محمود قلی پور بروید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته پنجم: محمود گفته به زودی قرار است بمیرد. اگرچه هته قبل در مکالمه تلفنی مان گفت که او هفت سال است که مرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکته ششم: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 23:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cnaps&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>cnaps</dc:creator>
<guid>http://cnaps.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
