باید برق دفتر کارش قطع می شد. من زنگ می زدم. او دعا می کرد تا برق دیر بیاید تا امروز کارهایش لنگ بماند. اگر همه این اتفاقات می افتاد که افتاد، محسن فرجی می توانست که توانست بیاید. روزنامه نگاری شاعر مسلک و داستان نویس، لاغر و خندان با موهایی که سفید شده اند. وقتی می رسد رده بندی هندبال آسیایی است که ایران چهارم می شود. هم به حرف های من گوش می داد و هم بازی را نگاه می کرد. اهل قزوین است و روانشناسی خوانده. مختصات داستان را به خوبی می شناسد و سوالات را چنان با خونسردی جواب می دهد که انگار برای یک گپ و گفت دوستان با هم نشسته ایم. از جشنواره نویسی گفتم و شکایت کردم که با خونسردی گفت که جشنواره ها رونق داستان نویسی است نه داستان نویس. از آموزش داستان نویسی گفتم که گفت باید آنرا خوب دید و استفاده کرد. کلاس حضوری و استفاده مستقیم و کتاب خوانی یعنی درک محضر استاد بدون حضور او. از تجاربش پرسیدم که فروتنانه جواب داد و با شجاعت گفت اعتقاد به داستان های مضمون محور دارد. داستانی برایش جذاب است که به "روح خواننده تلنگر بزند". از کتاب چوب خط گفتیم و نقد کردم، گاهی همراهی ام کرد، گاهی هم دفاع کرد. چهار ساعت با محسن فرجی دو ساعت گفتگو داشت. آنقدر خسته شده بود که سوالهای آخر را با دو ، سه کلمه جواب می داد. چوب،خط/یازده دعای بی استجابت/بیرشک/نظامی/خاقانی پنج کار اوست.
به زودی می توانید متن کامل گفت و گو با محسن فرجی را می توانید در سایت مرور بخوانید.


خلاصه ای بر دیگر گفتگوهای انجام شده را اینجا ببینید.