تبليغاتX
سیناپس - امیرنادر شیران با مجسمه اش

سیناپس

داستان- سینما- عکس

در را که باز می کنم  با تمام هیکلش چارچوب در را پر می کند. نگاهم روی کمرش می ماند وقتی که می خواهد بند کفشش را باز کند. حرفی می زنیم و می آید می نشیند روبرویم و  دو ساعت صحبت می کنیم. از بوطیقای شعر تا آغاز قصه گویی در ایران و از ژیژک تا ژست مدرن های کوتوله ایران. روی صحبتش گاهی من و خودش هم هستیم. بلند حرف می زند و گاهی هم برای پاسخ به یک سوالم بلند می شود و قدم می زند و سه بار هم برای هر دویمان چایی می ریزد و می نشیند و یک ربع بدون هیچ وقفه ای جواب می دهد. انگار کلمات اسیرش هستند که اینقدر مسلط است. بازی ایران و سوریه که شروع می شود کنترل تلویزیون را برمی دارد و مدام صدا را کم و زیاد می کند. بازی را به همان اندازه خوب تحلیل می کند که داستان نویسی را. از داور چهارم بدش می آید و ناخودآگاه وقت سکوتش می گوید: پاتریس لمومبا. می گوید هیچ وقت هیچ چیز چاپ نکرده است و زیر بار این هم نمی رود که کسی متنش را تایید یا رد کند. بعد همه حرفهایش را رد می کند و می گوید دوباره ضبط کن. مقاومت که می کنم می ترسد. امیرنادر شیران را اولین بار در دانشگاه تهران دیدم. شانزدهم آذر هشتاد و سه. کاغذی دستش بود و می نوشت. داستان می نوشت. وسط شلوغی پشت جلد کتاب عروض و قافیه اش می نوشت. حالا روبروی من است. شش ماه است که به ایران بازگشته و با مدرک فوق لیسانس نقاشی در یکی از کافی شاپ های تهران فلسفه می بافد. سیگار نمی کشد و با سیگارکش ها رابطه دوستانه ای دارد. می گوید که "سیگار تنها چیزی است که در این دنیا به همه ربط دارد. نمی کشم اما مادرم محکومم می کند که چرا می کشی. حالا یک ماه است که با مادرم بحث می کنم که اختیار شش هایم را خودم دارم."  برایمان یک داستان کوتاه هدیه آورده است. داستانی را که در پرلاشز نوشته است. به زودی مصاحبه اش را هم می خوانیم.

محمود قلی پور

مجسمه

روی تابلوی کنار در ورودی دانشکده نوشته بودند. تمام هیبتم ریخته شد لای دو خط و رفت چسبید تا زمانی دور. روی تابلو تمام خستگی هایم را زده بودند به دیوار و آن طرف تر نسترن با هزار اطوار ایستاده بود و به زمین خیره بود. نسترن به همان زمینی خیره بود که روزی ناصرالدین شاه رویش راه رفته بود و بی خبر از ینگه دنیا دلش هوای دو خط نئشگی یک شعر داشت. پشت سرم درخت کاج خمیده بود و باد خشک پاییزی تکانش می داد. صورتم بین تابلو و نسترن می چرخید. نسترن خجالت می کشید که بگوید همه چیز تقصیر من است. رفتم سمتش. بی خیال شدم و رفتم سراغ دختری که روی نیمکت کنار دانشکده لمیده بود. مجسمه بود. دختر نبود.  نسترن هم نبود. مجسمه بود. بعد سردر دانشگاه را کردند توی یک مایع. و نسترن و آن دختر را کردند توی همان مایع. سر در دانشگاه پنجاه تومان ارزید و چند مجسمه از بچه های دانشگاه بیست تومان. روی تابلو دو اسکانس زده بودند کنار هم تا نسترن به دانشگاه  برود.

امیرنادر شیران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |