کاوه فولادی نسب و محمود قلی پور/ روزنامه اعتماد ملی/دوشنبه ۱۸ خرداد

جمال ميرصادقي از نسل نويسندگان دهههاي 50-40 شمسي است که هنوز هم هرازگاهي در آثارش حال و هواي ادبيات داستاني آن سالها ديده و احساس ميشود. به همين دليل هم هست که خواندن داستانها و رمانهايش احساسي نوستالژيک نسبت به آن سالها در خواننده ايجاد ميکند.
با مطالعه در آثار هر دورهاي از هنر و ادبيات يک سرزمين، تعدادي ويژگيهاي مشترک يا نزديک به هم در بيشتر اين آثار يافت ميشود که ميتواند به عنوان خصلت معنايي يا ويژگي ساختاري ادبيات آن دوره مشخص شناخته شود. يکي از مهمترين ويژگيهاي معنايي آثار ادبي دهههاي 50-40، چه شعر و چه داستان، آرمانخواهي و عدالتطلبياي است که در اين آثار موج ميزند. آرمانخواهياي که البته هر يک از نويسندگان و شعراي اين دوره، از زاويه ديد خود به آن مينگريست. احمد محمود، جمال ميرصادقي، محمود دولتآبادي، غلامحسين ساعدي، هوشنگ گلشيري،احمد شاملو، نادر نادرپور و ديگر نويسندگان و شاعران اين دوره، هر يک از ظن خود و به شيوه خود و بر مبناي اصول ايدئولوژيک خود با اين مفهوم روبهرو شده، به بيان آن ميپرداختند. اين نکته از سويي ريشه شکلگيري تکثرگرايي موجود در فضاي ادبي آن سالهاست و از سويي ديگر ميتواند تا حدود زيادي در ريشهيابي دلايل فشار حکومت پهلوي بر نويسندگان و ايجاد فضاي سانسور و خفقاني که گفتهاند و خوانده و شنيدهايم، کمک کند. حلقه مشترک بسياري از اين دست آثار، گرچه با رويکردهاي متفاوت، مبارزه براي ايجاد فضاي اجتماعي آزاد و تامين حقوق شهروندي بود. در آثار داستاني ميرصادقي هنوز هم همان خصلتهاي آرمانخواهي و عدالتطلبي و انقلابيگري ديده ميشود و اين است که خواندن آثار او، در زمانه هر چه بيشتر و بيشتر شخصي و دروني شدن داستانها و رمانها، نوستالژي ساليان گذشته را در خواننده بيدار ميکند.
«دندان گرگ» آخرين اثر داستاني جمال ميرصادقي است که در آخرين روزهاي اسفند 87 توسط نشر مجال چاپ و روانه بازار کتاب شد. اين رمان روايت استحاله مردي است که ناخواسته وارد بازي قدرت و سياست ميشود: معلم سادهلوحي که به تدريج و توسط خود حاکميت تبديل به مبارزي کارکشته ميشود، و البته براي مبارزه با ديکتاتوري و اختناق، فرهنگ را ابزار کارسازتري از اسلحه و مبارزه مسلحانه ميبيند.
رمان با زاويهديد اولشخص و توسط جلال، همسايه قديمي و همکار پرويز روايت ميشود؛ زاويهديدي که براي روايت چنين رماني مناسب به نظر ميرسد. اين زاويهديد عيني (بيروني) به نويسنده اين امکان را ميدهد که داستان را به کمک عمل (act) پيش ببرد و به اين ترتيب خصلت جذابيت و سرگرمکنندگي رمان را براي خواننده حفظ کند. در عين حال، روايت داستان بهوسيله يکي از شخصيتهاي داستان، احساس همذاتپنداري خواننده را بيشتر ميکند، زيرا راوي مجبور است آن قسمتهايي از داستان را روايت کند که بهطور مستقيم يا غيرمستقيم از آنها مطلع است و خواننده مدام اين موضوع را احساس ميکند که با راوياي همهچيزدان روبهرو نيست که هميشه سهچهار قدم جلوتر از او حرکت کند.
رمان «دندان گرگ» سرگذشت معلمي به نام پرويز ساساني را روايت ميکند که در اثر اشتباه دستگاه امنيتي، و به خاطر تشابه نام با سردسته يک گروه انقلابي دستگير و شکنجه ميشود. دستگاه پس از پي بردن به اشتباهش ناچار به آزاد کردن پرويز از زندان ميشود. اما پرويز پس از آزادي، ديگر آن آدم سابق نيست و نميتواند نسبت به مسائل سياسي و وقايع اجتماعي و آنچه که در اطرافش اتفاق ميافتد، بياعتنا باشد. او سعي ميکند با شيوههاي مختلف فعاليت فرهنگي، اطرافيانش و شاگردانش در مدرسه را نسبت به وضعيت اسفباري که در آن به سر ميبرند، آگاه کند. در مقابل حکومت هم تا آنجا که ميتواند و ممکن است عرصه را بر او تنگ ميکند: جلسات کتابخوانيش را تعطيل ميکند، کتابفروشيش را به آتش ميکشد و با انتقالش به اداره منطقه آموزش، اجازه تدريس درکلاس را از او ميگيرد. سرانجام پرويز به اين نتيجه ميرسد که زير دندان گرگ، دستوپابستهتر از آن است که بتواند کاري کند و همراه همسرش مجبور به ترک وطن ميشود، گرچه همين کار را هم به سادگي و بيدردسر نميتواند انجام دهد.
داستان تا زماني که پرويز ساساني در بازداشت نيروهاي امنيتي است با ضرباهنگ مناسبي پيش ميرود، تعليق درخوري دارد و خواننده را درگير خود ميکند. به عبارت ديگر پيرنگ رمان در حال شکلگيري است و مخاطب در انتظار خبر کشته شدن پرويز، آزادي او يا هر اتفاق ديگري است. اما با باز شدن گره داستان توسط شهرزاد، زني از همکاران مشترک راوي و پرويز، و افشاي اين حقيقت که نام سردسته يکي از گروههاي انقلابي نيز پرويز ساساني است، و در ادامه با آزاد شدن پرويز از زندان، ميل به دانستن در خواننده فروکش ميکند. از اينجا به بعد، رمان دو خط داستاني متفاوت را دنبال ميکند. يکي روايتي دروني است و مربوط ميشود به رازآلودگي شهرزاد، رفتارهاي متناقضش با راوي و ارتباط عاشقانهاش با پرويز، و ديگري روايتي بيروني است و مربوط ميشود به ماجراي تاسيس کتابفروشي يا همان پاتوق کتاب، راهاندازي کتابخانه در مدرسه، قهرماني کشتيگيري که بهوسيله پرويز با کتاب و درس آشنا شده و سرانجام توطئه حکومت براي از بين بردن پاتوق، جمعآوري کتابهاي ممنوعه از کتابخانه مدرسه و حقکشي در کشتي. البته هيچيک از اين دو خط داستاني بهگونهاي روايت نميشوند که مانند آن بخش ابتدايي رمان، بر اساس تعليق و تحريک حس کنجکاوي خواننده پيش بروند. پايان هر دو خط روايت تا حدودي قابل پيشبيني است. به عبارت بهتر، از اينجا به بعد در رمان «دندان گرگ»، ديگر اينکه «چه اتفاقي در حال وقوع است» اهميت خود را از دست ميدهد و «شرح چگونگي وقوع حوادث داستان» است كه براي نويسنده مهم ميشود.
اين نکته را هم نبايد فراموش کرد که «دندان گرگ» رماني است واقعگرا و از ساختاري کلاسيک بهره ميبرد. تاکيد روي نقاط و لحظات برجسته زندگي قهرمان و گذشتن از اتفاقات روزمرهزندگي او، از ويژگيهاي چنين رمانهايي است. شايد اگر چنين موضوعي را نويسندهاي از نسل جديد دستمايه نوشتن قرار ميداد، به جاي فشرده کردن زمان و حوادث، به سراغ کنکاش در کشمکشهاي دروني و تحول شخصيت قهرمان رمان ميرفت و از چنين نگرش اجتماعي منجر به حرکت اپوزيسيوني در رمانش خبري نميشد.
گذشته از تمام اين بحثها که «دندان گرگ» اثر نويسندهاي از نسل نويسندگان دهههاي 50-40 و رماننويسي پايبند به اصول و قواعد رماننويسي است، در اين رمان به نکتهاي برميخوريم که خبر از جسارت و شجاعت نويسنده ميدهد. ميرصادقي چندين و چند صفحه از رمانش را به روايت مسابقههاي کشتي و حواشي آن اختصاص ميدهد؛ کاري که از سويي نياز به آشنايي با اين رشته ورزشي و مهمتر از آن شناخت گرهها و لحظات دراماتيک آن دارد و از سويي ديگر ميتواند اين نگراني را در نويسنده برانگيزد که آيا در روايت چنين صحنهاي، ضرباهنگ رمان حفظ ميشود و درام خوب از آب درميآيد يا نه.
«اکبر ناغافل مشهدي را بغل کرد و با فن کمر او را به پل برد. روي پل آنقدر نگهش داشت تا وقت تمام شد.» (دندان گرگ، ص 147)
«نفس از جمعيت بلند نميشد. اکبر پيچپيچک زد و او را غلتاند و به پل برد. وقت تمام شد. 9 به هشت برده بود.» (دندان گرگ، ص 148)
ميرصادقي در اين قسمت از رمان مانند يک نويسنده جوان جسورانه عمل ميکند. او بيترديد ميدانسته که درنيامدن صحنههاي مسابقههاي کشتي در رمان، تا چه حد ميتواند به کارنامه ساليان متمادي فعاليتش در عرصه ادبيات داستاني لطمه بزند. اما هوشيارياش در روايت اين بخش از رمان در کنار آرمانخواهي سيالي که در تمام رمان موج ميزند، او را در روايت موفق داستانش ياري ميدهد تا بار ديگر ثابت شود که جمال ميرصادقي شدن علاوه بر علم، به جسارت نيز نياز دارد.
اولين تلنگر را مادر شوهرش زد؛ وقتي اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد؛
