تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

من نمی نویسم. تنها اوست که دستم را می گیرد و می نویسد. دریغ که حتی خودم هم همیسن را نمی فهمیدم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

همان طور که قبلا هم گفتم من فقط به خاطر پر بودن وقت محمود کارهای وبلاگش را انجام می دهم و لا غیر. در ضمن می توانید جمعه ظهر محمود را در چیتگر ملاقات کنید.(آمارش در رفته) علاوه بر دو مجموعه داستان و کتاب تحقیقاتی اش جدیدا مطلع شده ام که مشغول نوشتن نمایشنامه ای برای یکی از دوستانش است. فضای نمایشنامه اش به شدت هجوآمیز است. اگر کار خوب اجرا شود با یک دقیقه اول تئاتر از خنده تمام تهران می ترکد. جالب تر اینکه وقتی طرح نمایشنامه را می خواند به شدت غمگین و جدی بود. این هم یک مدل است که اسمش می شود...

نکته دوم: چند نفر از دوستان خواستند که داستانهایی از محمود بخوانند. در سایت مرور دو داستان از او می توانید بخوانید. خبرها حاکی از آن است که تمام ترسش در نوشتن به خاطر ترس از وسواس های داستانی میترا داور است. اسم این را می دانم. وقتی محمود از کسی می ترسد یعنی طرف نظر بسیار صاحبی دارد.

نکته سوم: شنبه مراسم بزرگداشت جمال میرصادقی است که گمان می کنم محمود با کاوه فولادی نژاد(اگه اسمش را اشتباه نکرده باشم) در ان مراسم شرکت می کند.

نکته چهارم: اگر تا به حال ندیده اید که کسی در یک ساعت شش بستنی بخورد می توانید ساعت پنج هر روز به منزل محمود قلی پور بروید.

نکته پنجم: محمود گفته به زودی قرار است بمیرد. اگرچه هته قبل در مکالمه تلفنی مان گفت که او هفت سال است که مرده.

نکته ششم:

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

دیشب خانه محمود را دیدم به اندازه محمود بزرگ نبود و ...

تمام علاقه من به داستانهای محمود قلی پور از داستان چهار خطی "حامله" شروع شد و بعد از آن "چرا می گی خدا نیست" که تنها یازده خط بود و یک سال بعد وقتی داستان " خنده های خواب و بیداری" اش را شنیدم که آنچه از ایده های داستانی اش می گوید خیلی هم بیراه نیست. وقتی داستان " خنده های خواب و بیداری" را برایم خواند گفتم که چقدر شبیه داستانهای هدایت است. و او گفت که از داستانهای هدایت خوشش نمی آید. در جواب سوالم که کسی که از هدایت خوشش نیاید نمی تواند داستانهای تو را بخواند با رندی گفت:

- من پیشنهادهای بهتری از این داستانها برای وقتگذرانی دارم. .

مبهوتم می کند در حاضرجوابی. وقتی زنگ زد و گفت که خانم داور از داستان" خنده های خواب و بیداری" خوشش آمده نمی توانست شادی اش را پنهان کند. شادی کودکانه اش را می گویم که مدام با طنزهای خنده دار و غم انگیزش مالامال می شود. در جدی ترین داستانهایش هم خط شیطنت و طنز دیده می شود. برای کسی که محمود قلی پور را بشناسد می داند که این طنز جزئی از ذاتش است. وقتی هم که ناراحت می شود مثل حالا و چند ماه پیش همه دوستانش می دانند که بیشتر از اصل موضوع بافته های ذهنی اش است که او را روانی و پریشان می کند. وقتی کسی را آزرده بود زنگ زد و خواهش کرد که به هر شکل ممکن که می توانم اذیتش کنم تا دردش کم شود. بعد گفت:

- درست مثل کسی که دستش بسوزد می خواهم دست دیگرم را گاز بگیرم که سوختگی از یادم برود. می خواهم دلخوش به زخمی باشم که خودم به تنم زده ام.

این موجود چاق و مهربان و عصبی بیست و هفت، هشت ساله نوازنده و نقاش و فیلم نامه نویس یک روز سر کلاس دانشگاه روی کاغذی نوشت که خانم آزادی ابد از داستان "بررسی پرونده یک قتل به روایت سایر طبقات" حسابی خوشش آمده است. وقتی داستان را برایم خواند شگفت زده نگاهش کردم و گفتم که این ایده ها چگونه به ذهنت می رسد؟ گفت:

- الهام می شود. در یک شرایط سخت و غیرممکن. وقتی مسیر انقلاب تا نواب را پیاده می روم به من الهام می شوند.

بدون آنکه درباره داستانش صحبت کنم گفت:

- می دانم که شبیه سلاخ خانه شماره پنج شده اما تقصیر من نیست. باید تمام الهاماتم را بنویسم این تنها قدردانی من از ماورا است.

اما از همه این چند داستان که بگذرم امروز وقتی برای دیدنش به منزلش رفتم پانچوی طرح اصفهانش را پوشیده بود و مدام قدم می زد و چایی می خورد. بعد کنار یخچال خانه اش زانو زد و گفت:

- چرا حرف نمی زنی؟

نمی دانم اگر در وبلاگش بنویسم که او یک دیوانه به تمام معناست کار درستی کرده ام یا نه؟! اما او این روزها عادی نیست. بعد علی خدایی زنگ زد و حالش را پرسید. یک تماس یک دقیقه ای. بعد از تماس تمام بدنش می لرزید. گفت:

- شرمنده همه هستم. من آنقدر خوب نیستم که به نظر می آیم.

سه تار زد. پرسیدم که چرا به دروغ گفتی که به مسافرت می روی؟ گفت:

- هنوز در سفرم.

بعد هفده، هجده صفحهنشانم داد و گفت:

- هنوز تمام نشده است.

تنها یک خط از داستانش مانده بود. با هزار خواهش بدون آن یک خط که دیدم نوشته شده بود داستان را برایم خواند. داستان " بوسه داغ جنون" که آخرین کارش است یک داستان واقعی و ناب است. شگفت انگیز و روانی کننده. کاری که شاید وقتی بخوانید باورتان نشود. و بعد چند خطی حرف زد که گفت: برایتان بنویسم.

" من تنها محمود قلی پور هستم. عددی دو رقمی میان تمام اعداد نویسنده ها. عاشق آشپزی و مادرم. پدرم درباره استقلال و فیروز کریمی با من حرف می زند. از مسعود کیمیای تا خاطرات برمه جرج اورول برایم صحبت می کند. من فرزند روشنفکرتری بابای معمولی دنیا هستم. چند نفری هستند که مادر صدایشان می کنم. نمی خواهم اسمشان را ببرم که می دانم ناراحت می شوند. داستان تنها کار من است. نه نقاشم و نه نوازنده و نه پژوهش گر هنر. نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم. باور کنید اگر دروغ گفتم تنها به خاطر الهام بود که مدام می آمد و می رفت. سرانجام خودم با او همراه شدم. می نویسم مهتاب اما هوا ابری می شود. باید بالاتر از ابرها بروم. وقتی از اندیمشک برگشتم همان عصر در خیابان جمهوری تصادفی دیدم که همه چیزم را از من گرفت. تصادفی ساده با یک صحنه عجیب. زن به ماشین خورد و بعد با صورت به شیشه جلو ماشین.(چهره اش را در هم می شکد و یک جک تعریف می کند) خب هر کسی سفرش یک جور و یک روزی شروع می شود. مرگ در یک قدمی من ایستاده بود. من می توانستم آن زن باشم. اما نیستم. برای لحظه ای مرگ را در خیابان جمهوری دیدم. همین. بنویس که چقدر از محسن فرجی خوشم می آید. چقدر یوسف علیخانی را دوست دارم. چقدر تلفن های لیلا بابایی آرامم می کند. چقدر سهیل زمانی را بزرگ می دانم و اینکه چقدر باید بنویسم تا از دل ساکنان اصفهان همه بدی هایم را بیرون بکشم. گفت بنویس که میترا داور تنها استاد داستان نویسی ام بوده و است و اینکه دیگر لپ تاپ ندارم. چون برادرم را قد تمام اقاقی ها می پرستم. گفت بنویس که هنوز هم که هنوز است با بوی چای کوههای لاهیجان مست می شوم و یاد دکتر رضا کاظمی و بیژن نجدی می افتم و گفت بنویس که هنوز که هوا تاریک نشده دلم برای عمو نصی، فرید و حامد تنگ شده است. "

ساکت شد و رفت روی سجاده همیشه پهنش و باز هم ساز زد و بغض آلود گفت:

- راستی بی خیال داستان های من. می دانی پسردایی فرید و پسر عموی خودم توی کما هستند؟ برایشان یک دل سیر داستان و شعر بنویسید.( به سجاده اش خیره می شود) باید به فکر طرح فیلم نامه علیرضا صیاد باشم. شاید پسر دایی فرید و پسر عمویم از کما بیرون بیایند.

 

هوا تاریک بود که از خانه بیرون آمدم و به سمت متروی نواب رفتم. به این فکر می کردم که چقدر محمود در رویاهایش زندگی می کند و اینکه چرا هرگز به من نگفته که ماندانا..."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

امروز پس از ملاقات با محسن سراجی مجری طرح کتاب برای روزهای مبادا یک جلد از این کتاب را دریافت کردم که یک داستان از بنده حقیر در ان چاپ شده است.

می توانید این کتاب را از غرفه انتشارات سخن گستر در نمایشگاه کتاب تهران تهیه فرمایید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

اگرچه محمود در تماس اینترنتی دیروزش گفت که تازه به دامنه کوهی در زاگزس رسیده ام اما خبرهای شنیده شده حاکی از آن است که امروز همراه با یویف غلیخانی به نمایشگاه کتاب رفته و کلی کتاب خریده و کلی هم کتاب هدیه گرفته است. در تماس بعدی که توسط من حاصل شد از او پرسیدم " مگر نگفته بودی که در دامنه کوهی زاگرسی هستی؟" در پاسخ برایم نوشت:( نامه محمود را کامل اینجا می گذارم)

ماندانای عزیز سلام

من امروز از ساعت چهار تا هشت در نمایشگاه کتاب همراه یوسف علیخانی بودم اما این دلیل نمی شود که من در دامنه زیبای کوهی در زاگرس نباشم. خودت هم کافیست چشمهایت را ببندی تا شش ماه به سفر بروی. درست است که به عده زیادی از دوستان گفته ام که شش ماه به سفر می روم و نیستم اما برای آنها نیستم و برای خودم برای کتاب و داستان همیشه هستم. اگرچه حاشیه نشینان زاگرس برایم خاطرات خوبی ندارند اما باور کن کافیست چشمهایم را ببندم تا همه آنها تبدیل به بهترین موجودات روی زمین شوند کاری که انها به انجام آن تن نمی دهند. القصه که امروز با یوسف علیخانی حرف زدم، با مریم آموسا و سجاد روشنی، محید و امین امیری و دکتر عزیزی و و و ...

ماندانای عزیز!

وقتی تو متولد می شدی می توانستم احساس کنم که قرار است تو کسی باشی که دست دلم را رو می کند و از همان فاصله هزار کیلومتری می توانستم حس کنم که نیمه گمشده من خود در یک اتفاق داستانی گم شده است. اگرچه تو همیشه همراه من بودی و هستی درست مثل عمو نصی که البته او هیچ تعلقی به داستان ندارد اما آن چیزی که دلم را می شوزاند کسانی هستند که همیشه هستند و هیچ وقت نیستند. باورت نمی شود که می توانم به اندازه تمام داستانها و نوشته هایم ایم آدم ردیف کنم که بفهمی تو، عمو نصی تنها کسانی هستید که در جمعیت جهان تاکنون پشت پا به من نزده اید.

ماندای خوب و همراهم.

برای دوستان بی وفایم بنویس نه به خاطر بی معرفتی شان که به خاطر جریمه خودم به مسافرت می روم. در هر صورت جایت خالیست. با ان لباس یک دست سفیدت و آن موهای بلندت که وقتی دست باد می دهی اش طوفان به پا می کنی. جایت در میان هر محفلی خالیست.

ماندانای دانایم

لطفا متن زیر را در معرفی سایت مجید سعدآبادی به وبلاگ اضافه کن.

.

.

و من همین کار را می کنم.

مجید سعدآبادی پسری بیست و چهار ساله که دو سال مهندسی نرم افزار مایکروسافت خوانده حالا دانشجوی تاریخ است و شاعری توانمد. می دانی که من از شعر فقط لذتش را به دوش می کشم اما از مجید سعدآبادی همه چیز را با خود می برم. لذت و مفهوم زندگی. شعرهایش به همان اندازه بوی زندگی می دهد که خودش. توضیح برای شاعر و شعر محاسبه خونبهاست. خودتان بخوانیدش.

شلاقهای ادبی ( شعرهای مجیدسعدآبادی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

سهیل زمانی فارغ التحصیل حسابداری است و در آبادان زندگی می کند. وقتی اولین بار داستانش را در اندیمشک برای من و حسن میرزایی خواند از تعجب حرفی نمی توانستیم بزنیم. آن شب در حیاط هتل بزرگ اندیمشک ساعت سه صبح بود که داستان را شنیدم و امشب هم ساعت سه و نیم زنگ زد و کلی خوشحالم کرد. نویسنده ای که داستانهایش شما را با فضای بورخسی و البته ایرانی مواجه می کند. داستانهایش همراه با طنزی معجزه وار چنان نوشته می شود که فقط می تواند مخاطب را محکوم به دنبال کردن داستان کند. انگار سهیل از جنس غبارهای موهوم قرمز آبادان است که همیشه لای حرفهایش دیده می شود. برای آشنایی بیشتر با سهیل زمانی عزیز و بزرگ حتما داستانهایش را رد وبلاگش بخوانید. البته مطمئنم که اگر این پسر خوش تیپ آبادانی را ببینید باورتان نشود که او نویسنده است.

شب کج(داستانهایی از سهیل زمانی)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

به علت سفری شش ماهه اداره وبلاگ به خانم ماندانا عباسی  خواه سپرده می شود. لازم است از زحمات و محبت های دوستان و دشمنان تشکر کرده و شما را برای دیدار ها به دست زمان بسپارم.

محمودقلی پور/اردیبهشت ۸۷

من ماندان عباسی خواه دانشجوی ادبیات نمایشی و همکلاسی محمود بودم. دیشب برایم پسورد وبلاگ و ایمیلش را فرستاد تا به کارهایش رسیدگی کنم. البته گویا همچنان هماهنگی کارها و برنامه هایش به عهده عموی مهربانش(عمو نصی) است. اما وقتی خداحافظی می کرد اسم دو نفر را به زبان آورد که حسابی ازشان خداحافظی کنم اما بعد بی خیال شد و گفت اسمم را نشنوند بهتر است. خود دانید. به مناسبت هجرت محمود خان که در دانشگاه ملقب به محمود پازو (وقتی دیدیش نفرمایید که من گفتم، به اینترنت دسترسی ندارد در این شش ماه)هستند شعر مورد علاقه اش را که دیشب خواند برایتان می نویسم.

 

ارغوان!

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

ارغوان پنجه خونین زمین!

دامن صلح بگیر

و زسواران خرامنده خورشید بپرس

کِی براین دره غم می گذرند؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

هنوز تمام هستی

روی من افتاده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

اصلا بفرمایید بگید من آدم غر غرویی هستم. خوب همینم دیگه. کاریش نمی شه کرد. با کلی اهن و تلوپ پاشدم به عنوان مهمان رفتم اندیمشک. از اره و اوره و شمسی کوره تقدیر شد. اما من چی؟ بدترین اتاق هتل همراه با یک عدد سوسک به این گندگی و خاک تا کمر به اضافه حمامی که آبش سرد بود و دبیری که لطف کردن و اصلا نگفت خرت به چند من. فقط گفت اومئم تهران پیشت میام. تشریف می یارید. راستی همه کسانی که در هتل بودند وقتی چایی می دیدند دچار حس نستالژی می شدند. آخرش هم کسی نگفت خرت به چند من. همون طور که اومدیم وسایلمون رو دادن دستمون و بردیم اختتامیه. مثل بدبختها. با یه اتوبوس داخل شهری هم برگردوندنمون ایستگاه راه آهن. پامون رو که گذاشتیم تو قطار راهع افتاد. مثل فلک زده ها. رسیدیم تهران مثل چلمنها. خسته و مونده افتادم تو رختخواب مثل بی کسها و تازه یه عده هم در صحبت هاشون بهم گفتند که خیلی پررویی. می خواستی نیای. شرمنده و از همه عذر. مخصوصا از اونهایی که ادعاشون چی چیه چی رو جر میده.

راستی اگه کلاتون افتاد اندیمشک بیاین من یه دونه واستون می خرم.

در ضمن به پیر به پیغمبر من مهمان ویژه جشنواره اندیمشک بودم. پس لطف کنید و در مورد داوری با من ابراز همدردی نکنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

 

برای پسرم زهرا

 

 

وسط بالکن روی صندلی نشسته ام. هوا آفتابی است. باد گرمی روی صورتم می نشیند. چهار روز است که زهرا بدنیا آمده است. سه سال پیش پرسده بود.

اگه ازدواج کردیم، می خوای اسم پسرمون رو چی بذاری؟

گفتم.

زهرا.

هنوز صدای خنده اش را از فاصله سه سال پیش می شنوم. دو ساعتی می شود که شهر را به مقصد نامعلومی ترک کرده است. چهار روز بعد از تولد زهرا؛ دقیقا سه ساعت پیش؛ که بدنیا آمد زنگ زد. گفت.

تو نمی یای؟

گفتم.

من از اول گفتم باید بچه رو می نداختی.

حتی نخواست زهرا را بیاورد که ببینم. رفت تا یک جای امن تا پسرش را بزرگ کند. تمام این سه ساعت نشسته ام و فکر می کنم به کسی که دیوانه بچه دار شدن بود.

 

محود قلی پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

دوست دارم:

مبل، دوربین شکاری، قیمه، فلافل سر میدان جمهوری، زرشک پلو با مرغ هانی، کتاب های داستان کودکان، منچ، سه تار، دوربین عکاسی و

مصر، مکزیک و

بابا، مامان، عمو نصی، ملیکا، دکترو همسرش(خانم دکتر)، محبوبه(دکتر) و همسرش(آقای دکتر)، یوسف علیخانی، محسن فرجی و

اضطراب پیش از گرفتن جواب از دخترها را.

دوست ندارم:

باور کنید یادم نمی آید چه چیز را دوست ندارم جز رسمیت دایی مامانم که عید به عید می بینمش.

دوستانی که به این بازی دعوت می شوند:

میثم کیا. الکساندر گراهام بل.  حامد عزیزی. فرشته توانگر. علیرضا کیوانی نژاد، ایمان بهزادیان.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور