تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

۱- سوژه را خوب بشناسید تا تفاوتی بین کادرهای سوژه های مختلفتان باشد. سوژه را می توانید با یک موسیقی بررسی کنید. آرشیو موسیقی تان را جستجو کنید تا موزیک نزدیک به سوژه پیدا شود. کار سختی نیست. موزیک شبیه به داستان شما خصلت خاصی ندارد. شما یه هر دو خصلت می بخشید. ارتباطتان را با هردو برقرار کنید. نوازندگی را شروع کنید.

۲- شخصیت های یک فیلم- چه مستند و چه داستانی- باید لازم الوجود باشند. می توانید شخصیت ها را یکی یکی حذف کنید. و داستان را بررسی کنید. اگر با حذف شخصیت داستان تغییری نکرد بی خیال شخصیت شوید. شخصیت های یک روایت یا داستان هر کدام قسمتی از خودتان هستند. خودتان را بشناسید.

۳- محل اتفاق داستان و فیلم برداری را انتخاب کنید. به الهامات خود مراجعه کنید. اگرچه هرگز لوکیشن الهاماتتان را نمی یابید اما جستجو کنید. این شما را با سوزه های جدید و شناخت دنیا آشنا می کند. از همه دوستانتان کمک بگیرید. دوستان شما کسانی هستند که کارهای هنری و غیر هنری می کنند. آنها قسمتی از خاطرات شما هستند. دوربین عکاسی تهیه کنید و موقعیت های مختلف را به تصویر بکشید. هر از گاهی به مسافرت بروید. ساز و دوربین و خودتان و دوستان خوبتان  را همیشه همراه خود داشته باشید.

۴- اگر داخل فضای بسته ای داستانتان می گذرد به نور اتاق دقت کنید. این نکته مربوط به داستان هم می شود. داستانتان آنقدر روشن باشد که بتوانیم همه آن کسانی را که قرار است ببینیم را ببینیم و آن کسانی را که نه نبینیم. برای شناخت رنگ صحنه لطفا نقاشی کنید.

۵- وقتی با دوربین فیلم برداری کار می کنید و شخص حرفه ای همراهتان نیست یادتان باشد که بعد از هر پلان یا شخصیت از کادر بیرون برود یا دوربین را بچرخانید تا کادر خالی شود. این کار را قبل از شروع پلان هم انجام بدهید. راستی زندگی تان را مدام پر و خالی کنید. اجازه بدهید سر و ته زندگیتان پر از آرامش باشد.

۶- شعر بخوانید تا همیشه هوایتان بهاری باشد. من هم این شعر را تقدیمتان می کنم.

به رسم مرغ دریایی

پر از پر تماشایی

به سوز ساز تنهایی

در این سیلاب زیبایی

برقص

به پیچ و تاب یک پیچک

به شکل آخرین میخک

به یاد شمعی در رگبار

دو سایه درهم بر دیوار

برقص

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

می ایستد تا عکسش را بگیرم. به دوربین پشت می کند، رو به دریا می ایستد. با خودش چه خوب فکر می کند که اگر تمام آدمها عکسش را ببینند زیاد مهم نیست. پشت به لنز دوربین می ایستد. خلوتش را به هم نمی زنم تا همه ما تنها نگاهش به عظمت دریا و بی منتی ماه را ببینیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

وقتی نگرانی تنها کاری که می توانی دعا هست. به هر چیز که اعتقاد داری متوسل می شوی تا دعاهایت استجابت شود. وقتی کاری می کنی که دیگران را دچار سوء تفاهم می کنی، می توانی هزار بار عذرخواهی کنی. اما فایده ندارد. دیگران فکر می کنند که بی خیالی و هیچ چیز برایت مهم نیست اما باید یکی بیاید و ببیند که غم و غصه تمام زندگی ات را پوشانده است. اینکه می گویند عذاب وجدان وجود دارد اینک تمام زندگی ام را فراگرفته است. تنها دعا می کنم که تمام سوء تفاهمات از بین برود. تا همه چیز مرتب شود و روح آرام بگیرد، ثانیه ها مثل گذشت قرنها کند می گذرند. نمی توانی بخوابی. احساس می کنی که هر لحظه ممکن است بمیری.

قلبم درد می کند. احساس می کنم سالها پیر شده ام اما می دانم که تمام این عذابها جزای شوخی هایی است که هم می توانند بخندانند و هم اشک آور باشند. باید عذابها را تحمل کنم.

این نوشته را با کمال ادب و پوزش تقدیم می کنم به دوستانی که آزارشان دادم. باور کنید هیچ گاه تا این حد خسته و مستاصل نبوده ام. و این عذاب شوخی های بد من است. ای کاش می توانستم عمق تاسفم را بیان کنم. از دو دوست خوبم پوزش می خواهم و می گویم که می دانم شوخی بدی کرده ام. امیدوارم که همه چیز درست شود.

متاسفانه آنقدر بیچاره شده ام که دیگر دوست ندارم سراغ اینترنت و نوشتن و هیچ چیز بروم. امیدوارم در تمام این مدت که مرا تحمل کرده اید آزارتان نداده باشم که اگر چنین باشد به بزرگواریتان مرا ببخشید.

 

خداحافظ

محمود قلی پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

حدود ساعت هفت غروب بود که همراه عمو نصی سمت خانه می رفتم. بین راه یوسف علیخانی را دیدم. بسیار اتفاقی و غیر قابل تصور. مردی که با همه بزرگی اش دل کوچک و بزرگی دارد. گفت:

- محمود امشب می خوام یه جای خوب ببرمت.

می خواستم بروم نشر چشمه و نی. از هم جدا شدیم. با عمو نصی تا حوالی میدان فردوسی رفتیم که زنگ تلفن یوسف باز هم به گوش رسید. خراب بودم. از بلایی که کسی به سرم آورده که محکومم می کند به بی مسولیتی. گفت:

- محمود. این ادرس خونه محسن فرجیه. بیا که امشب جشن تولدش هست.

گویا خانم مهربان و خوب محسن می خواسته سی و ششمین ال تولد محسن را خاطره انگیز کند. وقتی در کوچه ای راه می رفتم که خانه محسن بود فهمیدم که محسن پشت سرم است. با یوسف تماس گرفتم. گفت :

- خودت رو مخفی کن.

در بدترین روزهای زندگی ام، انکه کمکم می کرد. جشنش بهترین روز زندگی ام شد. غافل نشوم که دیدن دوباره و سه باره یوسف و علیرضا کیوانی نژاد و آشنایی با محسن حکیم معانی و همسر خوبش و رضا هدایت و همچنین غزل و بامداد (کودکان عاشقانه محسن) بهترین خاطره سال ۸۷ من خواهد بود. راستی تمام این وبلاگ و متعلاقاتش تقدیم می شود به محسن فرجی ، بانو و دو فرشته کوچکش.

 ----------------------------------------------------------------------------------------

امیدوارم گزارش تصویری حادثه را در پساتادانه بخوانید.

***: نکته برای دوست خوبم پوریا عالمی: همانها که دوست داشتند بخندانمشان، همانها لبخند را از خودم گرفته اند. پس انتظار خاصی نداشته باشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

 

در آتش جنگ سردم می شود

 

امروز یکی از دوستان خیلی اتفاقی و بدون هیچ قصد و غرضی پرسید:

- اگه آمریکا به ایران حمله کنه، چی کار می کنی؟

مکث نکردم و گفتم:

- پس جوون هایی مثل تو تو این مملکت چی کاره اند؟

خندید و باز هم جدی تر پرسید:

 -نه. بی شوخی. جون محمود چی کار می کنی؟

خندیدم و گفتم:

- نمی دونم اما من بیشتر نگران دخترهای این مملکت هستم.

گفت:

- چرا؟

گفتم:

- اخه ما که می ریم جنگ. اونا تنها می مونن. اصلا بی خیال ما. بنده خداها مجبورن تو خونه بمونن. اقلا ما می ریم می چرخیم، می گردیم. اونا چی؟ می گم مرتضی از بی کاری حوصلشون سر نمی ره؟ درست مثل قضیه بهشت و جهنم هست. جهنمی ها تنها خوشی شون(که البته موجه هم هست) اینه که می گن "بابا ما اینجا هایده داریم مهستی داریم، جنیفر لوپز داریم چه می دونم انواع و اقسام تفریحات رو داریم  اگه هم کاری نتونیم بکینم اقلا تو وقت استراخت واسمون تغریف می کنن. می شه: وصف العیش نصف العیش.اما بهشتی ها چی؟"

خندید و گفت:

- نه مثل اینکه نمی شه با تو جدی صحبت کرد.

القصه که من بسیار جدی صحبت کردم. وقتی به خانه محقر رسیدم داشتم با خودم فکر می کردم اگر خدای نکرده زبانم لال جنگ شد چه غلطی باید بکنم. در همین فکرها بودم که تلویزیون گفت جشن هسته ای نوزدهم فروردین هست. با خودم گفتم به سلامتی. در کل موجود بی خیالی هستم. هیچ اعتقادی به امر واقع ندارم. یعنی تا لحظه وقوع اتفاق به نوشتن و خواندن و گشت و گذارهای دم غروب و کافه نشینی های آخر هفته می پردازم. شعار من این است که هر وقت اتفاق افتاد یک فکری برایش  می کنیم. حدود ساعت دو نیمه شب بود که تصمیم گرفتم ای میلم را چک کنم. نامه ای از دوست اروپا نشینم به دستم رسید که " سایه جنگ بر سرتونه " ناگهان یادم آمد که ای کاش عصر به دوستم یک نکته دیگر را تذکر می دادم. اگر می پرسید بعد از جنگ چه کار می کنی؟ می گفتم:

- دوست دارم ببینم آدمهایی که یک عمر آن طرف مرز نشسته اند و مدام می گویند لنگش کن. وقتی به وطنشان بر گشتند چه کار می کنند. می دانم که جلو دشمن می توان ایستاد اما  جلو زبان دراز آنها نمی توان ایستاد که حتما می گویند:  ای بابا! شماها هم که هیچ کار نکردید. این همه ما اون طرف مبارزه منفی کردیم( بعد ما تصمیم می گیریم که حرف بزنیم و دفاع کنیم که آنها می گویند) چیزی نگو. دوران حرف زدن شما گدشته. حالا دیگه نوبت ماست.

خیلی زندگی متولدین دهه چهل و پنجاه و شصت ایران جذاب می شود. با خودم گفتم امیدوارم که آمریکا از خر شیطان پایین بیاید و اینقدر چرت و پرت نگوید و از همه اینها گذشته این متولدین سه دهه پر نشیب و فراز را بیشتر از این اذیت نکند. البته خواستم مطلب را برای نمایش در وبلاگ ارسال کنم که گفتم این جمله را هم بنویسم که ای کاش خانه ما لامپ نداشت. ای کاش هنوز اجاق گازمان هنوز با زغال کار  می کرد. ای کاش انرژی یک باره جایش را به یک چیز دیگر می داد. چه می دان به صندلی یا گرازهای وحشیمی داد. گردنم درد گرفته است. سرم را بالا می کنم تا استراحت کنم که نگاهم به لامپ خانه می افتد. لامپ را که می بینم یاد البرادعی و شورای امنیت می افتم. یاد شایعاتی که هر روز شکل تازه ای می گیرند. چه کار می توان کرد. همه چیز مثل سایه ای بر سر ماست. تنها چیزی که می دانم این است که در آتش جنگ سردم می شود.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

 

پوست سیب تا کجاته؟

 

 

پدر گفت : روی حرف من دیگه حرف نزن. خُب؟

پسر گفت : اطاعت می شه، قربان.

رابطه شان به نظر خوب و برپایه شوخی بود. صمیمی و محترمانه. در هر رابطه نمی شود با اطمینان قضاوت کرد و گفت که به خیرمی گذرد. اما این پدر و پسر  اخلاق یکدیگر را می شناختند. با هم کنار    می آمدند. اما باز هم تاکید می کنم که برای من و شما رابطه شان غیر قابل پیش بینی است.

- یه سیب واسم پوست بکن، پسر.

پسر شروع کرد به پوست کندن سیب. حلقه پوست سیب دراز شد. از سر پدر شروع شد تا شانه هایش و بعد تا وسط کمرش. پدر نگاهی به پوست سیب انداخت و خندید. دو نفری حسابی خندیدند.

- بسه. بده بخوریم.

- واسا ببینیم که سیب تا کجاته.

- شوخی بسه. سیب رو بده. دستمالیش نکن.

- نوکرت که نیستم، پدر من! بذار ما هم یه حالی بکنیم دیگه.

- پسرجون! حال مال خره.

- چته تو؟ بیا این هم سیبت. یهو چت شد؟

- هیچ چیم نشده. اما به نظر تو کاه و یونجه ات زیاد شده.

- شوخی می کنی.

- نه جدی می گم.

- خُب. اگه جدی می گی، پس بگو الان چیکار کنم؟

- روی حرف من حرف نزن .

- اطاعت می شه، قربان.

نتوانست تحمل کند. چاق را توی گردن پدر فرو برد. خون تمام زندگی اش را گرفته بود.*

 

 

 

* او به هیچ وجه خواب نمی دید. این کار را در زندگی واقعی انجام داد. باور کنیدکه اطراف نویسنده پر از فرشته نیست.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

درد دیدن

 

سیزده سال است که مادر مدام می آید، نگاهم می کند، می گوید. 

      - درد دیدنت از درد زایمانت بیشتره.

باز هم مرا روی دوشش می گذارد و به دستشویی می برد.

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

امیدوارم که روزی برسد که سال جدید ارزش تبریک گفتن داشته باشد.

برای سال جدید شعر زیبای هوشنگ ابتهاج را تقدیمتان می کنم.

ارغوان!

شاخه هم خون جدا مانده من!

آسمان تو چه رنگ است، امروز؟

آفتابی است هوا،

یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به  سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه!

این سختِ سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

کور سوئی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است.

 

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز

گوشة چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی

خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد.

 

ارغوان!

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

ارغوان پنجه خونین زمین!

دامن صلح بگیر

و زسواران خرامنده خورشید بپرس

کِی براین دره غم می گذرند

ارغوان!

خوشه خون!

بامدادان که کبوترها بر لب پنجرة باز سحر

قلقله می آغازند

جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه!

بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند.

 

ارغوان!

بیرق گلگون بهار!

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفقانم را بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |