تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

چند سالی است نزدیک 26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های کالاهای فانتزی شلوغ می شود. همه جا نام Valentine به گوش می خورد. از هر بچه ای که درباره والنتاین پرسش کنی می داند که "در سده سوم میلادی که برابر با آغاز شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس باورهای شگفتی داشته است، برای نمونه سربازی خوب خواهد جنگید که زن نگرفته باشد. از این رو زناشویی را برای سربازان امپراتوری روم بازداشته می کند.کلودیوس به اندازه ای سنگدل وفرمانش به اندازه ای بی چون و چرا بود که هیچ کس یارای یاری به زناشویی سربازان را نداشت.ولی کشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،پنهانی عقد سربازان رومی را با دختران دلخواهشان جاری می کرد.کلودیوس دوم از این رخداد آگاه می شود و دستور می دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان دلداده دختر زندانبان می شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد دلدادگان، با دلی عاشق به دار آویخته می شود...بنابراین او را به نام فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نمادی می شود برای عشق!"
ولی کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه سده پس از زادروز، که از بیست سده پیش از زادروز، روزی به نام روز عشق بوده است!
شنیدنی است بدانید که این روز در سالنمای کنونی ایرانی برابر است با 29 بهمن، یا تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشت این روز با نام "روز عشق" به این گونه بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز می شمردند و افزون بر اینکه ماه ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت "بهترین راستی و پاکی" که باز ویژه خداوند است، روز چهارم شهریور "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که ویژه خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است
. سپندار مذ فرنام ملی زمین است، یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. از این روی در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه همزمان می شد، جشنی برپا می داشتند به فراخور نام آن روز و ماه. برای نمونه شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" فرنام می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین نام می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم می نشینند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر ارمغان می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها ارمغان داده و از آنها فرمانبرداری می کردند. برخی نیز روز مادر و زن را به نشانه زایش و مهربانی زمین در این روز می دانند.
مردم ایران از آن میان مردم هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به فراخور های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، روش زندگی، خوی، فلسفه زندگی و رویهمرفته جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) برگردانیم...
چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست؟
زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند(سپندار مذگان)، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

صبح روز پنج شنبه قرار بود که با پیمان هوشمندزاده تماس بگیرم تا برنامه مصاحبه اش را هماهنگ کنم اما به دلایلی دیرتر به او زنگ زدم. کمی عصبی شد و گفت که بی خیالش شوم. می توانستم این کار را بکنم اما به دلایلی که او را نماینده قشر خاصی از نویسندگان نسل چهارم می دانم هنوز بی خیالش نشده ام. تصمیم گرفتیم که مصاحبه را به چند هفته بعد منتقل کنیم. در مراسم اعطای جوایز دومین دوره داستان نویسی شهر کتاب مهدی حیاتی و پرستو آزادی را دیدم و بحثمان پیرامون میکرو فیکشن شروع شد. آن روز که مشغول آماده کردن خودم برای مصاحبه با پیمان بودم خودم را روبروی بچه های خونگرم همدان دیدم و نشریه خوبشان یعنی پرنیان. سعی می کنم به زودی قسمت هایی از این مصاحبه را برایتان بنویسم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

(مقدمه ای بر نقد و پژوهش در هنر-قسمت دوم)

اگرچه می توان سرمنشا نقد را تا فن شعر ارسطو به عقب کشاند ولی باید اذعان داشت که نخستین کار سنجیده و دسته بندی شده مربوز به " دفاع از شعر " سیدنی به سال 1595 دانست که به خاطر توجه خاصش به سنجش دقیق هنر شعر و بحث در وضع شعر به عنوان یکی از اولین گام های بلند در شروع نقد شناخته می شود. این روند نگرش به هنر تا یکصد سال پیش چنان سایه ای بر سر هنر افکنده بود که اثر هنری مطلوب به کاری اطلاق می شد که به معیارهای کلاسیک نزدیک تر باشد. البته  نگاه خاص درایدن امسا در رساله شعر دراماتیک که به سال 1668 نوشته شد سویه جدید ولو کمرنگ  مقوله نقد به عنوان اثر ادبی به چشم می آید. به عبارت دیگر اگر بخواهیم در طول ادوار مختلف تاریخ هنر دقیق شویم این منتقدین هستند که سمت و سوی هنر را شکل می دهند. نمی گویم که هنرمندان زیر سایه منتقدین و پژوهشگران بودند یا هستند بلکه در جوامع رو به رشد وظیفه اصلی تغذیه فلسفی و تفکراتی هنرمند بر عهده خط دوم هنر بود و است. آنچه در تاریخ ادبیات ما به وضوح دیده می شود ، دیده نشدن تئوریسین هنری بود. اما هنر در اروپا را می توان با همان بوطیقای ارسطو شرزع کرد. شاید به راحتی بتوان گفت که آثار ارسطو هنری نیست اما پایه بسیاری از هنرمندی های پس از خود است. هنر ایرانی از این توانمندی محروم نبوده است اما در زمینه ادبیات به معنای نثر همیشه حضور کمرنگی دارد. هنری که به معنای نوشتار یعنی وسیله بیانی و انتقالی سایر گفتارهای هنری باید پیشگام باشد لنگلان لنگان در عقب حرکت می کند. در قرن هفدهم مقالات و رسالات ادبی آفرینش های هنری را به سمت قوانین طبیعت یا همان ناتورالیسم پیش بردند و این حرکت در واقع خروج از نئو کلاسیسم شد. درنیمه دوم قرن نوزدهم ایده های مختلفی در باب نقد و بررسی هنر شکل گرفت. حال جهان هنر بسیاری از سبک های خود را آزموده بود ، هنر فراتر از پشتیبانان و منتقدانش ایستاده بود. آنچهمرا به جمع آوری و فراگیری این اطلاعات ترغیب می کند این است که بهره مندی از دانش نقد در دنیای معاصر هنر پیش از هر چیز مرا به سمتی جدید فرا می خواند. اینک به مروری گذرا بر عرصه نقد جدید خواهیم پرداخت.

تا پیش از 1960 چند جنبش نظری در عرصه هنر وجود داشت. در این قسمت به بررسی رویکردهای فراگیر و جامع می پردازیم و از تئوری هایی سخن به میان می آوریم که تمام سبک ها و گرایشات هنری را با یک وسیله می سنجند. بررسی تمام نظریات منوط به فراگیری تاریخ هنر می باشد که در قسمت دیگری به آن خواهیم پرداخت.

1-   فرمالیسم روسی: در اوایل قرن بیستم هنر به اصرار عده ای از منتقدین به سمت تکنیک های کلامی پیش رفت. زبان (زبان در مفهوم هنری به شیوه بیان هر هنری گفته می شود) برجسته ترین رویه هنر شد. استراتزی زبانی حاصل شده در آن دوران تحت تاثیر سه متفکر بزرگ و موثر روس یعنی یاکوبسن، آیخانباوم و شکوفسکی بود. اینها مسیر مطالعه ادبی را به سمت فرم و تکنیک کشاندند.

2-   نقد نو : این شیوه در تقابل جدی با پژوهشگری تاریخی آکادمیک تحت تاثیر ویکو بود. منتقدین پیرو این شیوه هنر را به عنوان شئی زیبایی شناختی می دیدند و با بررسی ویزگیهای کلامی و در هم تنیدن آنها برهم کنش موجود را تحلیل می کردند. آنان به تحلیل جز به جز یک اثر به عنوان یک کل پرداختند. اگرچه آنها در حوزه شعر متمرکز بودند اما بازمانده آن دوران برای ما شیوه خوانش دقیق در هر متن است. هنوز هم بسیاری از منتقدان آماتور متن را به این شیوه تحلیل می کنند. نوآموزان هنر که هنوز نمی توانند اثر را به عنوان یک کل مجرد تصور کنند با رجوع به این شیوه و جستجوی روایت مطلق به نقد جز به جز می پردازند. اگرچه به عقیده کلینت بروکسل پس از فهم تاریخ هنر، تشریح آثار منفرد هنری از توشه های لازم هر هنرمند است اما اینک بیش از پنجه سال از آن دوران می گذرد.

تاثیر مهم این دو روش پیشبرنده در نظریات ادبی پس از 1960به پیدایش چندین مفهوم و رویکرد اساسی در جهان تئوری ادبی است. زبان شناسی/ مارکسیسم/ ساختارگرایی/ پسا ساختارگرایی/ساختارشکنی/ فمنیسم که این دو مورد وسیع و پر بحث آخر اگرچه از مفاهیم تئوری ادبی به شمار می آیند به علت وسعت و عدم تدقیق جوامع نوپا ادبی به دستاویزی برای عرصه های سیاسی - فرهنگی بدل شده اند. حال آنکه باید توجه کرد که این چهر شیوه به همراه مباحثی نظیر زبان شناسی ، مارکسیسم و روانکاوی از بحث بنیادین نظریات ادبی به شمار می روند. شاید لازم باشد کمی هم به عقب برگردیم و بدانیم نظریه ادبی چیست؟ نگاه کلان هنر همواره با دو دغدغه توام است و نظریه ادبی به عبارت عام به جنبه ای از پژوهش در باب هنر می پردازد که هنر را به عنوان اسباب و ابزار تاثیر و تاثر به شمار می آورد. در کتاب نشریه ادبی اثرجاناتان کالر نکته ای ظریف اما قابل تامل آمده است که من در اینجا اندکی آنرا بسط می دهم. او نوشته " فوتبالیستی که دست به قلم می برد و بیوگرافی می نویسد "  اگرچه او به سادگی از کنار این مساله می گذرد اما تعقل و تفکر در این جمله خبر از رشد و ارتقای کل فرهنگ یک جامعه  در بهره مندی اش از هنر و فرهنگ می دهد. دوست هنرمندی گفت که این تنها یک مساله اقتصادی است. قبول دارم اما آن فوتبالیست راهی را برگزیده که کسب درآمد در آن منجر به افزایش کتابخوانی می شود. گمان می کنم که توضیح بیشتری نیاز ندارد...

از قسمت بعد به تفصیل به بررسی هر یک از این نظریات ادبی خواهیم پرداخت .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

در را که باز می کنم  با تمام هیکلش چارچوب در را پر می کند. نگاهم روی کمرش می ماند وقتی که می خواهد بند کفشش را باز کند. حرفی می زنیم و می آید می نشیند روبرویم و  دو ساعت صحبت می کنیم. از بوطیقای شعر تا آغاز قصه گویی در ایران و از ژیژک تا ژست مدرن های کوتوله ایران. روی صحبتش گاهی من و خودش هم هستیم. بلند حرف می زند و گاهی هم برای پاسخ به یک سوالم بلند می شود و قدم می زند و سه بار هم برای هر دویمان چایی می ریزد و می نشیند و یک ربع بدون هیچ وقفه ای جواب می دهد. انگار کلمات اسیرش هستند که اینقدر مسلط است. بازی ایران و سوریه که شروع می شود کنترل تلویزیون را برمی دارد و مدام صدا را کم و زیاد می کند. بازی را به همان اندازه خوب تحلیل می کند که داستان نویسی را. از داور چهارم بدش می آید و ناخودآگاه وقت سکوتش می گوید: پاتریس لمومبا. می گوید هیچ وقت هیچ چیز چاپ نکرده است و زیر بار این هم نمی رود که کسی متنش را تایید یا رد کند. بعد همه حرفهایش را رد می کند و می گوید دوباره ضبط کن. مقاومت که می کنم می ترسد. امیرنادر شیران را اولین بار در دانشگاه تهران دیدم. شانزدهم آذر هشتاد و سه. کاغذی دستش بود و می نوشت. داستان می نوشت. وسط شلوغی پشت جلد کتاب عروض و قافیه اش می نوشت. حالا روبروی من است. شش ماه است که به ایران بازگشته و با مدرک فوق لیسانس نقاشی در یکی از کافی شاپ های تهران فلسفه می بافد. سیگار نمی کشد و با سیگارکش ها رابطه دوستانه ای دارد. می گوید که "سیگار تنها چیزی است که در این دنیا به همه ربط دارد. نمی کشم اما مادرم محکومم می کند که چرا می کشی. حالا یک ماه است که با مادرم بحث می کنم که اختیار شش هایم را خودم دارم."  برایمان یک داستان کوتاه هدیه آورده است. داستانی را که در پرلاشز نوشته است. به زودی مصاحبه اش را هم می خوانیم.

محمود قلی پور

مجسمه

روی تابلوی کنار در ورودی دانشکده نوشته بودند. تمام هیبتم ریخته شد لای دو خط و رفت چسبید تا زمانی دور. روی تابلو تمام خستگی هایم را زده بودند به دیوار و آن طرف تر نسترن با هزار اطوار ایستاده بود و به زمین خیره بود. نسترن به همان زمینی خیره بود که روزی ناصرالدین شاه رویش راه رفته بود و بی خبر از ینگه دنیا دلش هوای دو خط نئشگی یک شعر داشت. پشت سرم درخت کاج خمیده بود و باد خشک پاییزی تکانش می داد. صورتم بین تابلو و نسترن می چرخید. نسترن خجالت می کشید که بگوید همه چیز تقصیر من است. رفتم سمتش. بی خیال شدم و رفتم سراغ دختری که روی نیمکت کنار دانشکده لمیده بود. مجسمه بود. دختر نبود.  نسترن هم نبود. مجسمه بود. بعد سردر دانشگاه را کردند توی یک مایع. و نسترن و آن دختر را کردند توی همان مایع. سر در دانشگاه پنجاه تومان ارزید و چند مجسمه از بچه های دانشگاه بیست تومان. روی تابلو دو اسکانس زده بودند کنار هم تا نسترن به دانشگاه  برود.

امیرنادر شیران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

کاظم حسن زاده را خیلی ها می شناسند و خیلی ها هم نمی شناسند. او که فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه هنر است هم اکنون با مدرک لیسانس مهندسی صنایعش در حال کار در یک شرکت فنی است. دیروز وقتی گفت شش ماه است که کتاب نخواندم فهمیدم که به غم غربت دچار شده. بعد گفت مشکل عمده اش با فضای کنونی جامعه بادی لانگ است. یعنی زبان اشاره. قرار است برایمان مطلب جالبی در این مورد آماده کند. او ضعف فرهنگ را در کم شدن دایره لغات می بیند. رکود ادبیات ما را در عدم حضور نویسندگان و نخبگان زبانی می بیند. بعد از لنین می گوید که با انبوهی از کتاب ها می آید. اسلاوی ژیژک لنین را بزرگترین اندیشمند کل تاریخ بشریت می داند. او با اشاره و چشم و ابرو با ما حرف نمی زند بلکه با کلمات. به او گفتم که مشکل عمده ادبیات داستانی ما هم این است که صرفا سوژه محور شده ایم و زبان جایش را به سانتالیسم لحن و مانتالیسم زبانی داده است. حسن زاده در حالیکه می تواند جزو بزرگان تئوری ادبیات  و فلسفه باشد صبح زود به کارخانه می رود و غروب ها با غم غربت باز می گردد... 

------------------------------------------

به زودی مصاحبه با او را در همین وبلاگ خواهید خواند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

کتاب چوب خط را اگر نخوانده اید حتما بخوانید. این کتاب را محسن فرجی نوشته است. تنها مشکل من با این کتاب بیان مسائل و مشکلات اجتماعی بود. اما بیان شاعرانه و زیبا مجبورم کرده دو بار کتاب را بخوانم. 

ضد مرگ نام آخرین اثر تارانتینو است که به هجو سرعت و ماشین در مسیر طنز اعتراض آمیز این مولف به زندگی آمریکایی است. این فیلم که در جشنواره کن نمایش داده شد را هم ببینید.

شور مولانا  یکی از آخرین آثار استاد شهرام ناظری است که آهنگسازی آن را حافظ ناظری انجام داده است. پیشنهاد می کنم حتما این آلبوم را تهیه کنید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

مروری بر سينمای ايتاليا

قبل از جنگ، سینمای ایتالیا، سینمایی مبتذل، سبک و سطحی بود. فیلمها اغلب آثار کپی شده هالیودی با مایه های کمدی، خوانوادگی و در مواردی الهام گرفته از قهرمانان تاریخی ایتالیا بود. این ابتذال زمانی به اوج خود رسید که بنیتو موسیلینی(1) نظام فاشیست را در ایتالیا حاکم کرد و فاشیستها با تسلط بر سینما، از ساخت فیلمهای مخالف اهداف فاشیسم جلوگیری کردند.

شرکت ایتالیا در جنگ، آن هم همسو با آلمان، ایتالیا را به فقر و بدبختی کشاند. بعد از پیروزی متفقین در ایتالیا، فقر و بیکاری حاصل از جنگ چهره زشتی از ایتالیا ساخته بود و مردم برای رسیدن به آزادیی که برای آنها تبدیل به رویا شده بود، امید داشتند. در این حال هوا بود که سینمای ایتالیا با تاثیر از اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به ساخت فیلمهای نئورئالیستی روی آورد.

نئورئالیسم یا واقع گرایی نو یکی از اولین حرکتهای مهم سینما بعد از جنگ جهانی دوم بود که در ایتالیا پدید آمد. نئورئالیسم هنری کردن واقعیات بدون توجه به قراردادها و سرگرمی های پذیرفته شده است. نئورئالیسم در حقیقت از رئالیسم شاعرانه(3) فرانسه در سال 1930، الگو گرفته است. و پیروان این سبک اکثرا گرایشهای مارکسیستی دارند.

کارگردانان پیرو نئورئالیسم فیلمهایشان را خارج از استدیو و در فضای واقعی شهرها و خیابانها میسازند. از بازیگران حرفه ای استفاده نمیکنند و خواهان ارتباط مستقیم با واقعیات جامعه هستند. به همین جهت نمایش بیکاری، بدبختی، فقر و امثالهم در اغلب این آثار مشهود است. دوبله این فیلمها بعد از پایان کار، این امکان را فراهم میکرد که دوربینها آزادی عمل بیشتری داشته باشند و بهتر به هدف واقع گرایانه که میخواستند برسند.

فیلم وسوسه(4) ساخته لویکینو ویسکونتی، را اغلب به عنوان اولین فیلم نئورئالیسمی میشناسند. زمین میلرزد (6) ساخته دیگر این کارگردان روایتگر ماجراهای یک دهکده ماهیگیری سیسیل در دوران جنگ است که از ماهیگر واقعی و خوانواده اش بجای هنرپیشه گان استفاده کرده است.

از کارگردانهای پیشرو مکتب نئورئالیسم، میتوان به روبرتو روسیلینی(7) اشاره کرد که با ساخت فیلمهایی چون رم شهر بی دفاع (8) و پاییزا (9)، آلمان سال صفر(10) به ایجاد این مکتب کمک کرد. ویتوریو دسیکا (11) با همیاری چزاره زاواتینی(12) به عنوان فیلمنامه نویس، با فیلمهایی چون واکسی(13) و دزد دوچرخه (14) ، معجزه در میلان (15) و امبرتو دی(16) از دیگر کارگردانان صاحب نام این سبک میباشد.

فدریکو فلینی(17) نیز با نوشتن فیلمنامه های مختلفی همچون رم شهر بی دفاع، پاییزا، به نام قانون و... ، در زمینه نئورئالیسم کار را آغاز کرد اما فیلمهای کارگردانی شده توسط خودش مخصوصا بعد از سال 1950 به مرور سمت کمدی و ابعاد معنوی و درونی انسانها کشیده شد. او نگرش خاص خودش را از نئورئالیسم عرضه کرد. به نظر او نئورئالیسم علاوه بر نگاه به واقعیتهای اجتماعی میتواند نگاه به واقعیت درونی انسانها باشد. واقعیتهای روحانی، متافیزیک و هر آنچه در درون انسان وجود دارد. فیلمهای جاده، شبهای کابیریا، زندگی شیرین، ساتریکون، هشت ونیم و آمارکورد از جمله معرفترین آثار وی میباشد.

از دیگر کارگردان مطرح سینمای ایتالیا میتوان به میکلانجلو آنتونیونی(18) اشاره کرد، که او هم مانند فدریکو فلینی به نئورئالیسم درونی معتقد بود. محتوای فیلم های او را اغلب اضطراب ها ، تردیدها و نگرانی ها ی بشر امروز و عدم توانایی او در برقراری رابطه معنوی با دیگران تشکیل می دهد. فیلم های وی آکنده از سکوت ها ، خلاء ها و همة واکنش های انسان مضطرب و ناامید است. زمینه تصاویر خشک ، خالی و بی روح است. رنگ خاکستری غلبه دارد. در نتیجه تمام ساختمان فیلم نیز از همان ملال و اندوهی بر خوردار است که محتوای فیلم. از آثار معروف وی هم میتوان به داستان عشق(19)، ماجرا(20)، بیایان سرخ(21)، نقطه زابریسکی(22)، مسافر(23) و آنسوی ابرها(24) اشاره کرد.

گرچه نئورئالیسم تحسین جهانیان را برانگیخت اما نگاه انتقادانه اش به دولتهای معاصر باعث درگیریهای زیادی در ایتالیا شد. در سال 1949 قانونی تصویب شد که به دولت اجازه میداد از تولید و ساخت فیلمهایی که به نظر انان به ایتالیا تهمت و توهین میکردند، جلوگیری کند. از طرف دیگر بهبود وضع اقتصادی مردم و علاقه آنان به سبکهای دیگر سینمایی باعث افول این نوع سینما در ایتالیا گردید، هرچند نئورئالیسم در کشورهای دیگر ادامه یافت و فیلمسازانی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، نئورئالیسم را به عنوان الگویی برای مقابله با کارخانه رویا سازی هالیود تلقی کردند و آن را روشی ارزان قیمت جهت ساخت فیلمهایی در مورد کشور و مردم خودشان یافتند.

پیر پائولو پازولینی (25) با آثاری چون انجيل به روايت متی(26)، دکامرون(27) و فيلم غير متعارف سالو يا صد و بيست روز در شهر فساد(28) و برناردو برتولچی با فیلمهایی چون آخرین تانگو در پاریس (29)، 1900، ماه (30) ، آخرین امپراتور(31) و آخرین فیلمش رویابینان(32) از دیگر فیلمسازان مطرح سینمای ایتالیا به شمار میایند، هرچند که کارگردانی مانند سرجیو لئونه (33) نیز با ساخت وسترنهای آمریکایی مشهور به وسترنهای اسپاگتی، مانند به خاطر یه مشت دلار(34) و خوب، بد، زشت (35)، توانست شهرتی برای خود دست پا کند.

__________________

1- Benito Mussolini
2- Neorealism
3- Poetic realism
4- Ossessione, 1942
5- Luchino Visconti
6- La terra trema, 1948
7- Roberto Rossellini
8- Roma città aperta, 1945
9- Paisà, 1946
10- Germany Year Zero 1947
11- Vittorio De Sica
12- Cesare Zavattini
13- Sciuscia, 1946
14- Ladri di biciclette, 1948
15- Miracolo a Milano, 1951
16- Umberto D. 1952
17- Federico Fellini
18- Michelangelo Antonioni
19- Cronaca di un Amore, 1950
20- L'Avventura, 1960
21- Red Desert 1964
22- Zabriskie Point 1970
23- The Passenger 1975
24- Beyond the Clouds 1995
25- Pier Paolo Pasolini
26- Il vangelo secondo Matteo, 1964
27- Il decamerone, 1970
28- Salò o le centiventi giornate i Sodoma, 1975
29- Last Tango in Paris
30- Luna
31- The Last Emperor
32- The dreamers
33- Sergio Leone
34- Per qualche dollaro in più, 1965
35- Buono, il brutto, il cattivo, 1966

----------------------------------

roberto benigni
روبرتو بنینی
(1952- )


در دهکده میزرکوردیای ایالت توسکانی متولد شد. قبل ازاینکه در سال 1971 که زادگاهش را برای بازی در تئاتر به سمت رم ترک کند، به عنوان شاعری دوره گرد با اقتباس از کتاب اورلاندو دیوانه(Orlando Furioso ) اثر آریوستو (Ludovico Ariosto ) شاعر ایتالیایی، اشعاری می سرود که در آنها از فحش و ناسزا استفاده میکرد، چگونگی این اشعار وابسته به عکس العمل مردم بود و در همین دوران بود که شخصیت ماریو جیونی شکل گرفت. در سال 1976 و 77 که سال درگیری دموکراتها و کمونیستها بود، با کمک جوزفه برتولچی (برادر برناردو برتولچی) بر اساس شخصیت ماریو جیونی، فیلمنامه فیلم برلینگوئر دوستت دارم (Berlinguer ti voglio bene) را نوشته و در آن بازی میکند( برلینگوئر شخصیت معروف حزب کمونیست ایتالیا). بزودی مورد توجه تلوزیون قرار میگیرد، اما اندیشه های سیاسی و شوخی های گستاخانه او گاهی مشکل ساز میشوند و تا پای زندان نیز پیش میرود. فیلم در چشمان پاپ (Il Papocchio) در سال 1980 جایزه خرس طلایی برلین را کسب میکند.

در سال 1983 با همکاری جوزفه برتولچی فیلم اپیزودیک تو مرا نگران میکنی (Tu mi turbi) اولین فیلمش را میسازد. کاری جز گریه نمانده (Non ci resta che piangere) دومین فیلمش در مقام کارگردان است که همراه با ماسیموترویزی (Masimo troisi) کمدین دیگر ایتالیایی در آن بازی میکند.

در این سالها کارگردانان بزرگی همچون برناردو برتولچی، جیم جارموش، بلیک ادواردز و فدریکو فلینی از همکاری او استقبال میکنند و نتیجه این همکاریها فیلمهایی چون ماه (La Luna )، مغلوب فانون (Down by Law)، شب روی زمین (Night on Earth)، پسر پلنگ صورتی (Son of the Pink Panth) و صدای ماه (La Voce della luna) میباشد.

آشنایی او با وینچنزو چرامی(Vincenzo Cerami) فیلمنامه نویسی که قبلا دستیار پازولینی بود موجب ساخت فیلمهای ارزشمند و پرفروشی همچون شیطان کوچک (Piccolo diavolo)، جانی خلال دندون (Johnny Stecchino)، هیولا(Il Mostro)، زندگی زیباست (La Vita è bella)، پینوکیو(Pinocchio) و آخرین ساخته اش ببر و برف (La Tigre e la neve) میگردد.

فیلم زندگی زیباست، یک افسانه خارق العاده درباره قدرت تصور رویایی با حقیقتی زشت از جنگ جهانی دوم در اروپا و درباره عشق به زندگی و امید به آینده است. این فیلم کاندید هفت اسکار گردید و برنده سه جایزه اسکار درسال 1999 شد که دو جایزه آن متعلق به بنینی بابت بهترین فیلم و بهترین بازیگر خارجی، است.

-----------------------------------

SergioLeone
سرجیو لئونه
(1929-1989)



شهرت او بیشتر به خاطر ساخت فیلمهای اروپایی در باره آمریکا است که به وسترنهای اسپاگتی معروفند. او در رم متولد شد و فرزند وینچنزو لئونه کارگردان سینمای صامت و فرانچسکا برتنی هنرپیشه بود. بعد از ایفای نقش کوچکی در فیلم دزد دوچرخه ویتوریو دسیکا، به عنوان فیلمنامه نویس و دستیاری کارگردان مشغول به کار شد و سال 1960 در ساخت یکی از فیلمنامه هایش به نام آخرین روزهای پمپی (Gli ultimi giorni di Pompeii) کمک کارگردان بود.

به خاطر یه مشت دلار(Per un pugno di dollari ) اولین وسترن آمریکاییش، الگو گرفته از فیلم یوجیبو ساخته آکیرو کوروساوا بود، که او را در جلوی صف فیلمسازان آمریکایی قرار داد و همچنین باعث شهرت هنرپیشه نقش اول آمریکایی آن کلینت ایستود شد. موفقیت تجاری این فیلم سبب ساخت سریع دنباله های مشابهی گردید، برای یه دلار بیشتر (Per qualche dollaro in più) و خوب، بد، زشت (Il Buono, il brutto, il cattivo).

از دیگر وسترنهای اسپاگتی لئونه میتوان به روزی روزگاری در غرب (C'era una volta il west) اشاره کرد. پس از آن لئونه سراغ سبکهای گنگستری سینما میرود و کارگردانی فیلمهایی چون پدر خوانده (The Godfather) و روزی روزگاری در آمریکا (Once Upon a Time in America) را برعهده میگیرد.

او چندین بار در فیلمهایش از آهنگساز ایتالیایی انیو موریکون (Ennio Morricone) استفاده کرد که موزیکهای او در وسترنهای اسپاگتی معروف است از جمله موزیک متن فیلم خوب، بد، زشت.

-----------------------------------------

Bernardo Bertolucci
برناردو برتولچی
(1940- )

در شهر پارما (Parma) متولد شد، در دانشگاه رم با نوشتن اشعاری نگاهها را متوجه خود ساخت. پس از دستیاری کارگردان فیلم گدا (Accattone) در سال 1962 فرشته مرگ (The Grim Reaper) اولین فیلمش را کارگردانی میکند. پس از ساخت قبل از انقلاب (Before the Revolution) فیلم دومش در 24 سالگی نامش بر سر زبانها میافتد. قبل از کسب اولین موفقیتش در آمریکا با فیلم دنباله رو (The Conformist)، فیلمهای شریک (Partner) و استراتژی عنکبوت (The Spider's Stratagem) را میسازد. فیلم دنباله رو از نظر اغلب منتقدین شاهکار وی محسوب میگردد و این فیلم به جهت بهترین فیلمنامه نامزد اسکار سال 1971 میگردد. آخرین تانگو در پاریس (Last Tango in Paris) فیلم جنجال برانگیز بعدی وی بود که نامزد اسکار بهترین کارگردانی سال 1973 میشود.

دیگر فیلمهای مطرح وی به ترتیب 1900، ماه (Luna)، تراژدی یک مرد مسخره (Tragedy of a Ridiculous Man )، آخرین امپراتور (The Last Emperor)، آسمان سر پناه (The Sheltering Sky) و بودای کوچک (Little Buddha) میباشد. که در این میان فیلم آخرین امپراتور برنده 9 جایزه اسکار در سال 1987 گردید، ازجمله جایزه بهترین فیلم و دو جایزه برای خود برتولچی به عنوان کارگردان و فیلمنمامه نویس.

زیبایی ربوده شده (Stealing Beauty)، گرفتار (Besieged) و آخرین فیلمش رویابینان (The dreamers) تریولوژی او را تشکیل میدهند.

--------------------------------------

Michelangelo Antonioni
میکل آنجلو آنتونیونی
(1912- 2007)

کارگردان و فیلمنامه نویس پیشرو سینمای ایتالیا که فیلمهایش بیشتر به لحاظ نشان دادن تنهایی و انزوای انسان شناخته شده اند. او در فرارا (Ferrara) متولد شد و در دانشگاه بولوینا تحصیل کرد. در سال 1939 به رم رفت و مدتی به عنوان منتقد سینما مشغول کار شد. در سال 1942 به عنوان نویسنده و دستیار کارگردان وارد صنعت سینما شد. و سال بعد روی فیلم مستندی به نام مردم پو (Gente del Po پو نام رودخانه ای در شمال ایتالیا است) کار کرد، اما نتوانست تا سال 1947 آن را کامل کند اما از سال 1947 تا 1950 موفق به کارگردانی شش فیلم مستند کوتاه گردید. اولین فیلم داستانیش به نام داستان عشق (Cronaca di un Amore) را در سال 1950 میسازد. بهترین فیلمهای وی که شهرت جهانی دارد، فیلمهای سه گانه او ماجرا (L'Avventura )، شب (La Notte ) و کسوف (Eclipse) نام دارد که همگی حال و هوای بیگانگی، دلزدگی و بیزاری دارند.

بیابان سرخ (Red Desert) در سال 1964 اولین فیلم رنگی، آگراندیسمان (Blowup) در سال 1966 اولین فیلم انگلیسی زبان و نقطه زابریسکی (Zabriskie Point) در سال 1970 اولین ساخته وی در آمریکا میباشد. با ساخت فیلم مسافر (The Passenger) در سال 1975 بار دیگر به سینمای معمایی خویش بازمیگردد.

بعدها با فیلمهایی چون راز اوبروالد (Il mistero di Oberwald)، معرفی یک زن (Identificazione di una donna) و آنسوی ابرها (Beyond the Clouds) فیلمبرداری ویدئویی را تجربه میکند.

بسیاری از فیلمنامه های فیلمهای آنتونیونی را یا خود نوشته یا در نوشتن آنها همکاری داشته است، که حال و هوای غربت، ملالت، شهوت بی عشق و ناتوانی انسان از ایجاد ارتباط در آنها مشترک است. آثار دهه 1960 او بسیار معروف هستند و حاوی سبک بخصوص وی هستند. نمایش نماهایی طولانی که باعث بهت و شگفتی بیننده ازدیدن بی ثمری طبیعت و زندگی شهری میشود و حس انزوا پذیری و گوشه گیری را تقویت میکند. داستان فیلمهای او سر راست نیستند، همگی رمزآلود و معما گونه هستند و کاهی به نظر بی برنامه میآیند.

از سال 1970 به بعد با ساخت فیلمهایی در آمریکا، شهرت وی رو به اوفول میرود، با اینحال در سال 1994 به سبب فعالیتهای سینمایش موفق به کسب جایزه مخصوص اسکار میگردد.

--------------------------------------------

پی یر پائولو پازولینی
(1922-1975)




کارگردان، شاعر و نویسنده که در بولوینا متولد شد و اولین اشعارش را در سن نوزده سالگی هنگامی که در دانشگاه بولوینا تحصیل میکرد، منتشر کرد. طرفداری وی از کمونیست، در طی جنگ جهانی دوم، در سال 1943 باعث دستگیریش توسط آلمانها که ایتالیا را اشغال کرده بودند شد هر چند او بعدها موفق به فرار از زندان شد و تا پایان جنگ در حومه شهر فریولی مخفی شد. در سال 1950 به رم رفت و در آنجا شروع به نوشتن اشعار، مقاله ها و داستانهایی کرد که از فیلسوف ایتالیایی آنتونیو گرامسچی (Antonio Gramsci) تاثیر گرفته بود.

فیلمهای اولیه پازولینی مانند آکاتون (Accatone) و ماما رما (Mamma Roma) در سال 1960 و 61، تجسم همدری با دزدان، دلالان محبت، فاحشه ها و دیگر اقشار رانده شده در محله های کثیف رم بود. فیلمهای دیگر او مانند مسئله (Teorema)، خوک دونی (Il porcile) به هجو رسوم جامعه پرداختند و فیلمهایی همچون انجیل به روایت متی (Il vangelo secondo Matteo)، مدیا (Medea زنی در افسانه های یونانی که به جیسون کمک کرد) حاوی مضامین مذهبی و ادبی بودند. فیلم اوری پیدس ( Euripides نمایشنامه نویس یونان باستان) روایتگر یک تراژدی یونانی و فیلم دکامرون (decamerone ده روز کار) نیز روایتی تصویری از داستانهای نویسنده معروف ایتالیا جیوانی بوکاچو (Giovanni Boccaccio) بود.

از آخرین فیلمهای وی میتوان به سالو یا 120 روز در شهر فساد (Salò le centiventi giornate i Sodoma ) که اقتباسی است از رمان مارکوس دساده (Marquis de Sade) نویسنده فرانسوی و جهنم (Inferno) از کتاب دانته نویسنده و شاعر ایتالیایی، اشاره کرد. این فیلمها ناخشنودی پازولینی را از اصلاحات سکسی و اجتماعی که در ایتالیا پا گرفته بود، را بیان میکرد.

در سال 1975 پازولینی توسط یک پسر17 ساله که مدعی آزار جنسی توسط پازولینی بود، در شهر اوستیا (Ostia) به قتل رسید

-------------------------------------

Federico Fellini
فدریکو فلینی
(1920-1993)

او در ریمینی (Rimini) متولد شد. در سال 1938 زادگاهش را به قصد فلورانس و رم ترک میکند، جایی که به عنوان نویسنده و کاریکاتوریست مشغول کار میشود و با یک گروه تئاتر سیار مسافرت میکند. یکی از اولین پله های ترقی او در زمینه سینما، همکاری با روبرتو روسیلینی در نوشتن فیلمنامه رم شهر بی دفاع (Open City) در سال 1945 بود. فلینی قبل از همکاری در کارگردانی فیلم روشنایهای واریته (Variety Lights) با آلبرتو لاچودا (Alberto Lattuada) در سال 1951 در چندین فیلم به عنوان دستیار کارگردان و فیلمنامه نویس شرکت داشت. در سال 1952 شیخ سفید (White Sheik) اولین فیلمش را کارگردانی میکند. گرچه این دو فیلم اولیه موفقیت چندانی کسب نمیکنند، اما ولگردها (I Vitelloni) فیلم بعدیش تحسین جهانیان را برمی انگیزد.

جاده (La Strada) و شبهای کابیریا (Nights of Cabiria) که همسرش جولیتا ماسینا (Giulietta Masina) در آنها بازی میکرد، برایش اسکارهای بهترین فیلم خارجی زبان را به ارمغان آوردند.

فیلمهای بعدی فلینی به مرور به سمت درونگرایی میروند، او با درهم شکستن مرزهای پیشین و رها کردن روایت خطی یک داستان، به شرح حال درونی شخصیتها و نمایش افکار و تجربیات ذهنی آنها میپردازد. با فیلمهای ½8 و آمارکود (Amarcord) دو اسکار دیگر به عنوان بهترین فیلم خارجی زبان کسب میکند. اولی نمایش تلاش یک فیلمساز برای شناخت خویشتن و دیگری بازتاب خاطرات کودکی فلینی بود.

از دیگر فیلمهای مطرح وی می توان به زندگی شیرین (La Dolce Vita)، جولیتای ارواح (Juliet of the Spirits)، ساتریکورن فلینی (Fellini Satyricon)، دلقکها (The Clowns)، شهر زنان (City of Women)، وکشتی به راهش ادامه میدهد (And the Ship Sails On )، گینگر و فرد(Ginger and Fred) اشاره کرد.

-----------------------------------------

Vittorio De Sica
ویتوریو دسیکا
(1902-1974)


دسیکا در در شهر سورا(Sora) متولد شد. در سال 1920 او حرفه بازیگری و کمدینی را برگزید و در سال 1940 علاوه بر بازیگری به حرفه کارگردانی نیز روی آورد. فیلمهای اولیه او بر اساس کاراکترها و خطوط داستانیی بود که قبل از جنگ در ایتالیا رایج بود. سزار زاواتینی (Cesare Zavattini) یکی از فیلمنامه نویسان معروف سبک نئورئالیسم ایتالیا بود و فیلم واکسی (Sciuscia) اولین همکاری دسیکا با زاواتینی بود. دسیکا با استفاده از بازیگران آماتور سعی کرد که واقعیت وحشتناک طفل یتیم را به تصور بکشد. دزد دوچرخه (Ladri di biciclette)، داستان مرد کارگری بود که دوچرخه اش به سرقت میرود، جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی زبان در سال 1948 را نصیب خود میسازد.

همکاری بعدی او با زاواتینی منجر به ساخت فیلم فانتزی معجزه در میلان(Miracolo a Milano) و فیلم امبرتو دی(Umberto D) که تصویرگر نابودی یک مرد پس از جنگ در رم است، هردو روایتگر فقر و نداری در رم پس از جنگ است.

در فیلم دو زن (La ciocara) با بازی سوفیا لورن، دسیکا زندگی و نجات یک مادر و دختر را در جنگ به تصویر میکشد. بعدها او به موضوعات سبکتری روی میآورد.

فیلم دیروز، امروز و فردا (Ieri, oggi, domain) برنده اسکار فیلم خارجی زبان سال 1964، فیلم ازدواج به سبک ایتالیایی (Matrimonio all’italiana)، باغ فینزی کنتینی (Il giardino dei Finzi-Contini ) برنده اسکار فیلم خارجی زبان سال 1970 و یک تعطیلات کوتاه (Una breve vacanza ) نشانه بازگشت وی به موضوعات جدیتر است.

دسیکا نزدیک 25 فیلم کارگردانی و در بیش از 150 فیلم بازی کرده است.

--------------------------------------------

Roberto Rossellini
روبرتو روسیلینی
(1906-1977)



روبرتو روسلینی در هشتم ماه مه 1906 در رم به دنیا آمد. پدرش مهندس ساختمان بود و خودش نیز به شدت علاقمند به کارهای فنی بود، به طوریکه در خانه اش کارگاهی راه اندازی کرده بود و وسایل ابتکاری میساخت.
از همان کودکی عاشق سینما بود و در سالن تاریک سینمایی که پدرش طراحی کرده بود ساعتها می نشست و به تماشای فیلم میپرداخت. در سال 1936 با ساخت فیلمهای کوتاه آماتوری در استدیویی که در ویلای خوانوادگیشان ساخته بود، فعالیت عملی خود را در عرصه سینما آغاز کرد.
بین سالهای 1938 تا 1942 چند فیلم وطن دوستانه در مورد ارتش ایتالیا ساخت. در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم فیلمهایی در مورد زندگی آنروزهای مردم رم ساخت که بعضی از آنها به فیلمهایی چون رم شهر بی دفاع و پاییزا تبدیل شد. این دو فیلم در کنار فیلم آلمان سال صفر، سه گانه جنگ جهانی دوم روسیلینی را تشکیل میدهند که باعث توجه جهانیان به سبک نئورئالیست سینمای ایتالیا گردید. این سه گانه با دوربین دستی فیلمبرداری شده و قسمتهایی از آنها بدون فیلمنامه و فی البداهه است که در آنها از بازیگران حرفه ای و آماتور استفاده شده و نشاندهنده زندگی واقعی مردم پس از جنگ است.
از دیگر آثار مطرح وی میتوان به فیلم استرومبولی ( نام یک جزیره در جنوب ایتالیا) با بازی اینگرید برگمن ، مسافرت در ایتالیا یا نام دیگرش غریبه ها که به نظر اغلب منتقدین شاهکار او محسوب میشود و فیلم ژنرال دلارووره با همکاری ویتوریو دسیکا اشاره کرد.
در مسیر پایان زندگی هنریش تعدای فیلم تاریخی تحسین برانگیز برای تلوزیون ایتالیا ساخت. به قدرت رسیدن لویی چهاردهم، سقراط و بلیز پاسکال از جمله این آثار هستند.
او همچنینی به عنوان کارگردان تئاتر، اپرا و سخنران در چند دانشگاه فعالیت میکرد. فیلمهای روسیلینی تاپیر زیادی در موج نوی سینمای فرانسه از جمله روی کارگردانانی چون فرانسوا تروفو و ژان لوک گدار داشت.
وی سه بار ازدواج کرد و دومین ازدواجش با ستاره سوئدی سینما اینگرید برگمن بود که ایزابلا روسلینی بازیگر معروف حاصل این ازدواج است. او در سال 1949 برای فیلمنامه فیلم پاییزا نامزد اسکار گردید.
روبرتو رسلینی در چهارم ژوئن 1977 در گذشت.

-----------------------------------------

Luchino Visconti
لوکینو ویسکونتی
(1906-1976)


ویسکونتی در یک خوانواده اشرافی در میلان متولد شد. بعد از خدمت سربازی در سواره نظام ایتالیا، تا سال 1936 به مسافرت در فرانسه پرداخت. در پاریس به عنوان دستیار کارگردان با ژان رنوی (Jean Renoir) در فیلمهای تونی (Toni) و یک روز در کشور (Une Partie de campagne ) و چند فیلم دیگر همکاری کرد.

درسال 1942 اولین فیلمش با عنوان وسوسه (Ossessione) را کارگردانی میکند که به عنوان اولین فیلم نئورئالیستی ایتالیا شناخته میشود. او با فیلمبرداری در فضای آزاد بجای استودیو و استفاده از مردم عادی در کنار بازیگران حرفه ای و ارائه تصاویری ناهنجار، عوامل طبیعی را به فیلم خود اضافه میکند. این سبک فیلمسازی بعدها در آثار دیگر کارگردانان نئورئالیست ایتالیا مانند روبرتو روسیلینی و ویتوریو دسیکا مورد استفاده قرار میگیرد.

دیگر فیلمهای ویسکونتی مانند کنتس حرف نشنو(Senso)، نفرین شده (La Caduta degli Dei) و لودویک (Ludwig) درامهای تاریخی ، روکو و برادرانش (Rocco e i suoi fratelli ) نئورئالیستی و یا اقتباسهای ادبی هستند. مثلا فیلمهایی چون شبهای سفید (Le Notti bianche) از نویسنده روسی تبار فئودور داستایفسکی، پلنگ وحشی (Il Gattopardo) از جوزفه دی لامپدوسا نویسنده ایتالیایی، مرگ در ونیز (Morte a Venezia) از نویسنده آلمانی توماس مان.

ویسکونتی همچنین نمایشنامه ها، باله ها و اپراهای زیادی را در شهرهای مختلف اروپا کارگردانی کرد. اپرای مفسد (La Traviata) اثر جوزفه وردی که در سال 1955 در میلان اجرا شد، یکی از موفق ترین آنها بود.

آثار ویسکونتی اغلب نشانی از نظریات لیبرالیستی و سیاسی او دارد. و در سالهای 1943 و 44 در فعالیتهای ضد فاشیستی شرکت داشت و بعد از جنگ نیز در مبارزات انتخاباتی جناح چپ نقش داشت.

------------------------------------------

*مطلب فوق به نقل از سایت cnaps.persianblog.ir است. نام مترجم مطلب را فراموش کرده ام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

به نظر نمی رسد بلکه کاملا واضح است. دو دسته منتقد و نویسنده در ایران هستند. متولدین پیش از ۶۰ و بعد از آن. آنهایی که قبل از ۶۰ هستند به ناچار چنان درگیر مطالعات ائیدولوژیک و فرهنگی آن سالها و اوایل دهه هفتاد شدند که نسل پخته ایران شدند. منتقدین و نویسندگان موفق ما در همین دوره زندگی کرده اند. اما آنهایی که بعد از ۶۰ هستند دچار بحرانی اساسی هستند. آنها کاری با نظریات ندارند. منتظر چیزهای آماده هستند . حتی گاهی هم منتظر نمی مانند بیشتر دنبال کارگاه های داستان نویسی هستند تا تحت تاثیر یک جریان قرار بگیرند. یک جور بیماری فراگیر اسنوب که در جامعه جوانمان همه گیر شده است. چند روز پیش که قسمت اول مقاله ام را روی وبلاگ گذاشته بودم یکی (؟) گفت که تو برای چه اینهمه در باب هنر درس می خوانی؟ البته عده کثیری از دسته دوم که شدیدا بیمار هم هستند متولدین قبل از ۶۰ هستند که تازه یاد نوشتن افتاده اند. با این وضع بهتر است فقط توجهتان را به چند نکته جلب کنم. د

۱- قسمت دوم مقاله روش های نقد و پژوهش هنر را بزودی روی وبلاگ قرار می دهم.

۲-دوستان را به خواندن کتاب " دفتر خاطرات و فراموشی ها " نوشته محمد قائد دعوت می کنم.

۳- در ضمن می توانید داستان " از میان شیشه، از میان مه " علی خدایی را از بخوانید تا در نقد ۳۰ بهمن در همین وبلاگ سهیم باشید.

۴- متن مشهور زیر که نامه هانری ماتیس به یکی از دوستانش است را بخوانید. خالی از لطف نیست.

ونیز، 14 فوریه 1948

آقای کلیفورد عزیز

من همواره تلاش کرده‌ام تا سختی‌های کارم را پنهان کنم و آرزویم این بوده که کارهایم به روشنی و سرخوشی بهاران باشند، چنان که هرگزکسی نتواند سختی و مشقت پسِ کار را حتي حدس بزند. از این رو نگرانم که جوانان در طرح‌های من تنها قلم‌اندازی و بی‌دقتی‌های آشکار را ببینند و آن را بهانه‌‌ای قرار دهند برای معاف کردن خود ازکوششهای ناگزیری که به باور من ضروری‌اند.

 

نمایشگاه‌های اندکی که در چند سال اخیر شانس بازدیدشان را داشتم نگرانم می‌‌کنند که نقاشان جوان از مسیر کند و دردناک تمرین‌هایی که برای آموزش هر نقاش معاصری که مدعی معماری رنگ است ضروری است اجتناب کنند. این کار مشقت‌‌بار امری حیاتی است، حقیقتا اگر باغ در زمان مناسب شخم نخورد، آنگاه دیگر به هیچ دردی نخواهد خورد. آیا جز این است که هر سال زمين را ابتدا صاف و پاك می‌‌‌کنیم و از آن پس کشت می کنیم؟

هنگامی که هنرمند نداند چگونه دوره‌های شکوفایی‌اش را با کارهایی که تنها شباهت اندکی به محصول نهایی دارند سامان دهد، او آینده‌ی کوتاهی پیش روی خود دارد، یا هنگامی که هنرمندی "ظهور" می کند و دیگر حسی برای بازگشت گاه به گاه به زمین ندارد، آنگاه او شروع به چرخیدن و تکرار خود می کند، تا آنجا که با هر بار تکرار کنجکاوی اش خاموش و خاموش تر شود...

 

نقاش آینده باید چیزی را كه برای رشدش لازم است بو بکشد، اگر آن- طراحی یا حتی مجسمه سازی- یا هر چیز ديگري است كه به او اجازه می دهد تا با طبیعت یکی شود، و خود را از طریق او بشناسد، با نفوذ به درون اشیا، - چیزی که من آن را طبیعت می‌نامم -و همه‌ي آنچه که احساسش را برمی‌انگیزد.

من بر این باورم که مطالعه کار از راه طراحی ضروری‌ترین کار است. اگر طراحی را برآمده از روح و رنگ را برآمده از احساس بدانیم، پس ابتدا باید طراحی کنید، تا روح به چنان رشدي برسد که بتواند رنگ را در مسیرهای معنوی خود هدایت کند. اين چيزي است كه مي‌خواهم فریادش کنم، هر بار کار مردان جوانی را می‌بینم که نقاشی دیگر برای‌شان ماجرایی نیست، و آن‌ كه تنها هدف اش دستیابی به عنوان مرد اول صحنه در راه شهرت است.

 

تنها پس از سال ها ممارست است که هنرمند جوان می تواند رنگ را لمس کند- رنگ نه منظور وصف، چنان‌كه هست، بلکه به عنوان بیانی صمیمانه. آنگاه او می تواند امیدوار باشد که همه‌ی تصاویر، حتی همه‌ی نمادها یا سمبل‌هایی که استفاده می کند، بازتابی از عشقش به اشیاء باشد، به مثابه بازتاب صمیمیتش باشد، در صورتي كه توانایی برگیری از آموخته‌هایش را داشته باشد، با خلوص، و بی دروغ گفتن به خود.

آنگاه او رنگ را با بصیرت به کار خواهد گرفت؛‌ آن را در هماهنگی با طراحی ای طبیعی، غیر قراردادی و تماما رازآمیز روی کار خواهد نشاند، تماما بیرون جهیده از احساساتش؛ این همان چیزی است که اجازه می داد تا تولوز لوترک Henri de Toulouse-Lautrec در انتهای عمرش بانگ بر آورد که:

"سرانجام، دیگر نمی دانم چگونه باید طراحی كرد."

 

نقاشی که تازه نقاشی را شروع كرده فکر می کند نقاشی‌اش برآمده از قلب اوست. هنرمندی که رشدش کامل شده نیز فکر می کند با قلبش نقاشی می کند. تنها دومی راست است، چرا که انظباط و تمرینش او را قادر مي‌سازد كه شوک هایی را متحمل شود که حداقل برخی از آن‌ها باید پنهان نگاه داشته شوند.

من مدعی آموزش نیستم، تنها نمی خواهم نمایشگاهم برای کسانی که دارند راه خود را پیدا می کنند، محملی برای برداشت‌های خطا شود. دوست دارم مردم بدانند نمی‌توان رنگ ها را بی‌دردسر درچنته‌ی خود داشت، بی آن که از مسیر دشوار تمرین‌های شایسته‌ی آن عبور كرده باشيم. اما پیش از هر چیز روشن است که فرد باید استعداد رنگ داشته باشد، چنانکه خواننده باید برخوردار از صدا باشد . بی این استعداد فرد راه به جایی نمی برد، و هر کس نمی تواند مثل کورِجو (Correggio) به صداي بلند بگويد: " من هم نقاش هستم = Anch' io son pittore " * .

رنگ شناس، حضور خود را اعلام می کند، حتی اگر كارش طراحی ساده ای با زغال باشد.

 

----------------------------------------

 

*جمله‌اي كه كورجو در هنگام ديدن نقاشي رافائل به نام "سنت سيسيليا در بولوني" ("St. Cecilia" at Bologna) به زبان آورد.

- نامه فوق برگرفته از سایت سایت کارگاه و ترجمه سیاوش روشندل است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

عده ای بر این عقیده هستند که داستان خوب اعم از کوتاه یا بلند شامل چند ویژگی مهم است. سوژه مناسب. فرم روایی متانسب با سوژه . سیر خط روایی به شیوه درست. شخصیت پردازی. فضاسازی و استفاده به جا و لازم از کنش های داستانی. به عبارت ساده تر داستان شخصیت خاصی از اجتماع را که در وضعیت منحصربه فردی از تعادل یا عدم تعادل قرار دارد را در یک برش زمانی خاص در جایی قرار می دهد و او را با استفاده از رشته ای از عوامل علت و معلولی به عدم تعادل یا تعادل می رساند. بیان کلاسیک یا بهتر بگویم بیان نئو کلاسیک داستان نویسی را به صورتی موجز می توان در چند جمله بالا خلاصه کرد.

 اما در حوزه هنر مدرن این تعریف دستخوش تغیراتی می شود. نظریات خاصی هم حول این نطریات شکل می گیرد که حوزه "نظریه ادبی" را شامل می شود. در این سلسله بحثها که هر از گاهی به آن خواهیم پرداخت به بررسی موشکافانه این نظریات می پردازیم. آنچه در طول چند سال اخیر به مدد ترجمه هایی که در این حیطه انجام شده به سامان دهی دانش نقد و تئوری ادبیات منتهی شده است. دانش ساماندهی دانش به همان اندازه که برای پژوهشگران فلسفه و منتقدان هنر اهمیت دارد برای خود هنرمندان نیز حائز اهمیت است. گاهی می شود که منتقدی مغرض با دو شیوه ناهمگون اثری خوب را به چالش می کشد در این صورت دارایی دانش تئوری به هر هنرمندی این امکان را می دهد که در برابر نقدهای غیر اصولی مقاومت کتد. در این قسمت بر آنم که با دسته بندی قلمرو تحلیل هنر نمایی کلی و حلاجی شده به دست فعالین عرصه هنر بدهم.

هر اثر هنری را می توان از سه منظر مورد نقد بررسی قرار داد:

۱- بررسی فرمیک : بیان تکنیک های کاربردی و عینی یک اثر با توجه به قواعد پیشین و نو آوری های آن . به عنوان مثال در نقاشی استفاده از تکنیک امپرسیون قواعد خاص خود را دارد و نقاش باید به اصول اجرایی آن پایبند باشد و نیز با تکیه به ذوق هنری اش دخل وتصرف هایی در آن شیوه بکند. ( از این رو عده ای از تئوریسین های هنر تعداد سبک های موجود در جهان هنر را به اندازه تمام آثار خلق شده می انگارند)

۲-بررسی محتوایی : این دست بررسی به تحلیل علل و عقاید روی آوری هنرمند به موضوع می پردازد. نویسنده ای را در نظر بگیرید که در داستانش می خواهد ماجرای عشقی نافرجام را نشان دهد. او پسر را در موقعیت ۱ قرار می دهد و بلافاصله دختر را در همان موقعیت آنگاه پسر به موقعیت ۲ می رود و دختر به موقعیت ۳. از این به بعد تمام تلاش پسر رسیدن از ۲ به ۳ است. راهی که او انتخاب می کند همان آرا و عقایدی است که نویسنده در آرمان شهر ذهنش انتظار دارد. پسری که از خانواده اش می گذرد تا به دختر برسد. نقد و تحلیل این مسیر حرکت و راههایی که نویسنده انتخاب می کند همانا نقد درونی یا محتوایی است.

۳ - بررسی زیبایی شناسانه : اگرچه این شیوه از تحلیل را می توان تا زمان کانت فیلسوف به عقب برد اما سبقه علمی آن را نمی توان بیش از بیست سال دانست. در این شیوه منتقد یا تحلیلگر متن(در اصطلاحات نقد و پژوهش به هر اثر هنری متن می گویند) را در ارتباط بین فرم و محتوی بررسی می کند. این شیوه که به بیان فلسفی هنر نزدیک تر است را از شاخه های نفوذ کرده فلسفه در هنر می دانند.  به عنوان مثال معماری می خواهد ساختمان یک مدرسه را طراحی کند او از همه ابزار ها و توانیی ها برخوردار است. دانش و امکانات به او این اجازه را می دهد که ساختمان را به هر شکلی درست کند. او برای این مدرسه بیست کلاس در نظر می گیرد اما فکرش را بکنید که راهرویی که  کلاسها را به حیاط وصل می کند مسیری تو در تو و پر رمز و راز باشد. یا نویسنده ای که برای بیان غم ناشی از آخرین نگاه دختری به جسد مادرش از سبک کوبیک یا کوبیسم استفاده کند و نویسنده ای که ماجرای عشق بچه کلاس اول به معلمه اش را که از زبان خود کودک است را از طریق سیال ذهن بگوید. انتخاب فرم مناسب با روایت هنری را در این قسمت بررسی می کنند. این شیوه برای پژوهشگران تازه کار اگرچه جذاب به نظر می رسد اما چون شمشیر دو لبه خطرناک است. در کشورمان هم که این شیوه به صورت افراطی مرسوم شده است بیشتر باعث نگرش دوباره به حوزه نقد شده تا خلق هنر.

در قسمت بعد  به بیان سه روش بررسی در حوزه نقد و نظریه ادبی می پردازیم که در این اینجا اجمالا به آن اشاره ای می کنم.

نقد ساختار گرا / نقد پسا ساختار  گرا / نقد ساختار شکن

 

-----------------------------------------------------------

نظریه ادبی (جاناتان کالر-فرزانه طاهری) / کلیات زیبایی شناسی (کروچه-فواد روحانی)/ فرهنگ ادبیات و نقد (جی.ای.کادن- فیروزمند)

برگرفته از مقدمه مقاله تئوری نقد نقد ادبی ( محمود قلی پور تالیف ۱۳۸۴)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |