تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

هفته خوبی بود و نبود.

شنبه: خواب بودم که تلفن صدایم کرد و حسین لعل بذری خبر داد که داستانم در بین برگزیدگان جایزه داستان ایرانی است و سی آذر به مشهد بروم. خوب بود. پس اولین کاری که کردم به تو خبر دادم و همان طور که گفته بودی به کلی مرا خط زدی. جوابم را ندادی. بد شدم.

یکشنبه: کلاس دانشگاه به علت شلوغ کاری دوستان دانشجویت تعطیل شد. چه قدر پیر شده ام که دیگر به این شلوغ کاری هایتان می خندم. کلاس سه تار برگزار شد. بعد از کلاس چهارمین جلسه گروه نوازی را برگزار کردیم خوب بود تا اینکه شب تنها شدم و چه بد شد.

دوشنبه: فرید بوی رفتن به یزد می دهد و من چقدر عاشق فریدم. برنامه نود که شروع می شود با فرید سمت خانه ما می آییم. شب پیش من می ماند اما هنوز چند دقیقه نگذشته است که خوابش می برد و من چقدر هوای تو را دارم.

سه شنبه: سعی کردم تا صبح نخوابم بلکه خوابت را نبینم و فراموشت کنم. صبح بخوابم و دیر وقت بیدار شوم. غروب می شود و شب نشینی چهار شنبه ها که همه تازه می شویم مثل کوله های کلاس اول ابتدایی. من سه تارزن و رضا خان تنبک نواز و علی آقای تارنواز و مهرناز همسرش واستاد ژورمحمد که این روزها مریضی سه شنبه ها را از او گرفته است. لبی تر می کنیم و من کنار می کشم که زود برگردیم خانه و کمی با رضا مشق ساز کنیم. همه می روند و فرید نیست که بیاید. رفته عقد کنان خواهر زنش که باز تو می آیی. خوب هستم یا بد باور کنید نمی دانم.

چهارشنبه : آشوبی در دلم بر پاست. هوس جا نماز با تسبیح مادر و قرآن می کنم و سه تار ورنگ ماهور درویش خان که حسش نیست و در قفس صبا روی سجاده زندان می شوم. به چله   فرو می روم. روی سجاده صدایت می آید که مدام می گفتی:

سی پاره به کف در چله شدی                 سی پاره منم ترک چله کن.

پنج شنبه : بیدار می شوم و غزل می خوانم و کمی مثنوی معنوی  و کمی هفت اورنگ که تلفن می زند. تو نه! عمو نصی دلش هوای من می کند یعنی به نظرم هوای تو می کند که زود می رسد. تا که بوی اویس را از سرزمین یمن در خانه من بجوید. می خندد و معلوم است که هنوز یادت است. می گوید کسی تو را دیده است دست در دست دیگری  ومی گوید که مهم نیست و چه مهم است برایش که مدام قدم می زند. تلفن صدایم می کند. تو هستی. تو نه! رضا خان تنبک چی. بغضش در آستانه ترکیدن است که می گویم بیا کنارم. می ایند می روند و داستان جدیدم را که به تو هدیه کردم برایشان می خوانم. آن را نه این را. کلاس سه تار و مشق های بسیار و استادی که لحظه ای از ندیدن سازش غمگین می شود. شب می شود و تمرین گروه نوازی و تنها می شوم و  باز خیال روی ت و که فریاد می زند هیهات.

جمعه: شب را به تمامی با خدا هستم روی سجاده برایش رنگ قهر و آشتی می زنم و از رویش شرمنده ام که چه مهربان است بر عکس بندگانش. نهار مهمان دکترم و باز همان خنده ای مستانه او و همسر دکترش که چه عارفند و ملکوتی و تو هیچ نمی فهمی که عرفان مدرن از درون علم می گذرد. دریغ از تو. عزیز شاه را نمی شناسی همان که یک بار می خواستی برویم سراغش و شک داشتی. غروب می آید و با هم جمعی دو نفره می بندیم اما بی تابی می کنم امانم می دهد می گوید غمت ازلی  و ابدی دردت چیست. وقتی می گویم استقلال بازی دارد در آغوشم می گیرد و سرمست می شود و به سماع می رود. نمی دانمش اما می رود. برایم هدیه آورده است. دوشنبه کسوت به تن می کنم. اما یادمان می رود که روزی تو...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

یعنی شما تا کنون مرا نرنجانیده اید؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

می ترسم از آنکه نمی هراسد که گاه کسانی هستند که آب را گل آلود می کنند.

می ترسم و بر خود می لرزم برای دلی که نه آسمانی است که هوایی است.

می ترسم و لکنت می گیرم که بگویم آب چه بسترت گلین است و نمی دانی.

می ترسم و خود را فنا می کنم تا باور کند حتی برای لختی که آب نیست که زهر است.

می ترسم که به او بگویم که هنوز زمینی است و خیال می کند

از تو و از او فرار می کنم تا بفهمد که هنوز ناپاک است.

دل می شورد و نمی دانم که بنویسم یا بمیرم که بدانید که هستم که هر انسان در آسمان است و این تنها شما نیستید که عارفید و یا هر آنچه خود می نمایید.

نمی خواهم که بدانید که هستم که فراوانم که بفهمید که بسیارم که ببنید به چشم آسمانیتان که همه در آسمانیم و به غلط خود را تافته ای جدا بر بافته زمین می بینید که شش را ضرب کنید در سیصد و شصت و پنج که بیشترم که هنوز کودکید و زندگی داغ بر سینه هایتان نکوبیده که هنوز ایستاده ید که زانوهایتان هنوز به قدر لزوم خاکی نشده است.

نمی ترسم که خود را فدا کنم که آب را بترسانم که بلرزانم از روزی که شاید ناپاک شود که این را می دانم که ای کاش روزی که پاک بودم فقط یک نفر می آمد و می گفت روزی می رسد که ناپاک شوی.

چه کوته بینید ای آسمانیان که مرا سرزنش می کنید که شمسم را سرکوب کرده ام و چه شمس جوانی که خیال می کند لعبتک معنای زمینی دارد و چه کم خردی که نمی دانی کیستم با تمام دنیایم نه به حسن داشتن لقبی که دیگرانم داده اند بلکه به عنوان یک انسان.

لختی بایستید و به زمین هم مجال دهید که جای پاهایتان را روی شانه مهربانش احساس کند که اگر برای آنی بفهمید که زمین و ناپاکانش چه هستند هیچ گاه گام از آن برنخواهید داشت.

محکومتان می کنم نه به خامی که به زیاده گویی. چون شیخ ما بمانید بر جایتان و از طعنه من کمترین مرنجانید آن دلهایتان که بی صبرانه آرزوی دیدنتان در حلقه بزرگان را دارم و چون او از گزاف کم خردی ام نه بگریید که عربده بزنید و سرمست شوید آن گاه آسمانی می شوید با تمام وجودتان.

ای کاش اجازه می یافتم که بگویم که چه بر سرتان خواهد آمد وقتی هنوز نیسان به نیمه نیامده است. 

برای خانم زهره که گویا دلگیرند از زمین یا زمان یا من کمتران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |