تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

هنوز هم که نگاه می کنم سایه اش کنارم افتاده است که به راه می افتم و صدای پایم دوتا می شود. هنوز چشمهایم را نگشوده بودم  که صدایش دور شد چه آفتاب بی رحمی که هنوز پشت سرم را سرد می کند تا سایه ام را نبینم. دل می دهیم که دلمان را به سیخ بکشد آن کس که قلبش را سیخی پنجاه تومان می فروشد تا انتهای جاده می ایستد تا هیچ دلیلی وجود نداشته باشد که بر سایه مان اشک نریزد چقدر آزاد می شوم وقتی از گرمای آفتابت دور می شوم. 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

سلام گفتی

و من هنوز یک قدم مانده که تا ازدحام  عشق بخندم

به یاد تو

 یک دم

که پر زدی

رفتی

دلم پریده و رفته

 کنار دلهره ات

چه سایه های عظیمی کنار من مانده

چه وسوسه هایی درون من مرده

هنوز هم که هنوز است

با تو تنهایم

هنوز هم که هنوز است

بی تو رسوایم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم


اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم


يک عمر پريشاني دل بسته به مويي است


تنها سر مويي ز سر موي تو دورم


اي عشق به شوق تو گذر مي کنم از خويش


تو قاف قرار من و من عين عبورم


بگذار به بالاي بلند تو ببالم


کز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم


قيصر امين پور

 

 

به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی


عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی


بسی زدی پر و بال و قفس دراشکستی


هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی


تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی


چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی


بدی تو بلبل مستی میانه جغدان


رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی


بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش


به عاقبت به خرابات جاودان رفتی


پی نشانه دولت چو تیر راست شدی


بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی


نشان‌های کژت داد این جهان چو غول


نشان گذاشتی و سوی بی‌نشان رفتی


تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی


کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی


دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد


چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی


دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور


تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی


گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی


که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی


ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک


به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی


خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب


که در پناه چنان یار مهربان رفتی


مولانا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت


آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت


می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه


آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت


می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب


یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت


می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج


انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت


می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت


بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت


با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها


یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت


می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ


می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت


غزل تاجبخش

 

 

 

6

هر کاه کودکی مي‌ميرد
چشم‌اش در خانه مي‌ماند
بر حلوايی
که مادر مي‌پزد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |