بهار ۸۶ روستایی اطراف رودسر
آره ! من هم چند ماهی می شد که می رفتم کلاس سه تار و از جلسه سوم به بعد بچه های کلاس رفیق شدیم. چند روز دور هم نشستیم تا اینکه به این نتیجه رسیدیم برای دور هم جمع شدن نیاز به یه موضوع داریم و چون حرف های زیادی برای گفتن نداشتیم یه دفعه مغزمون گفت : بووووومب
آره بهترین حرف پشت سر استاد حرف زدن بود. سه چهار ماه به این ترتیب گذشت تا اینکه من شروع کردم به جاسوسی. هر چی اونا می گفتن من صاف می ذاشتم کف دست استاد . اما ای دل غافل که یکی از حاضرین خودش نفوذی بود. امروز در ساعت هشت شب دستم رو شدو رکب من با ضد رکب مواجه شد و من اخراج شدم.

(تهران- شهریور ۸۶- روی پل ملاصدرا)
استاد علی عزیز دوباره بر در می زنم. همین.
من كه صد زخمم از اين دست و تبرها به تن است
اي غريبان سفر كرده ! كدامين غربت
بدتر از غربت مردان وطن دروطن است ؟
چاه ديگر نه همان محرم اسرار علي
چاه مرگي است كهپنهان به ره تهمتن است
اين نه آب است روان پاي درختان ديگر
جو به جو خون شهيدان چمن در چمن است
و آنچه در جنگل از اطلال و دمن مي بيني
مدفن آنهمه جان بر كف خونين كفن است
بي نيازند ز غسل و كفن .اينان را غسل
همه از خون و كفن ها همه از پيرهن است
این شعر را حسین منزوی گفته . گاهی پیش می آید که بعضی ها از تملق به ستوه می آیند و شعر دلشان را می گویند البته منظورم حسین منزوی نیست.
باشد که مقبول افتد
دیدارمان به قیامت عزیز من
فردا ببین که قیامت به پا کنم
با استاد هستم این روزها چند ماهی هست که نشانی اش را پیدا کرده ام. خانه اش از اینجا یک قدم تا گل عشق فاصله دارد روی در خانه اش نوشته که اینجا برای توست. خانه ای از جنس مخمل . با ترمه های خوش بو به رنگ وستا به عطر اصفهان به یاد استاد. با علی باقرزاده هیچ کس آشنا نیست . این درد او نیست درد من است درد گوشه نشینی علی . درد تنهایی برای او نیست دردش برای من است که نمی فهمم کجای این هستی است و من چرا در بیست و شش سالگی ام باید او را در سی و هفت سالگی اینقدر جوان پیدا کنم. امروز نیم ساعتی وقت داشتم برایش بنویسم.
دست دلم به کاغذ نرفت. یک لیوان چای ریختم و روی بالکن گذر آدمها را دیدم توی همان پارک معروف کنار خانه ام. لبهایم را بستم و با خود گفتم:
من نیستم چون علی باقر زاده هست. من سه تار می نوازم چون او زیبا می نوازد. من نقاشی می کنم چون او همسری مهربان دارد. او می گوید و من می شنوم چون او استادی داناست و استادی داناتر دارد او بهترین استاد برترین استادش استاد پورمحمد است. ما که جمع می شویم آنقدر نیرو داریم که نیروگاه نطنز می تواند خاموش بنشیند. نمی دانم سرانجام اینها را می خوانی یا نه . می دانم که نمی خوانی اما من به اندازه تمام شراب هایی که برای موهایت خریدی و به اندازه تمام خونهایی که برای لب هایت ریختی و به قد تمام زیر و بم زندگی پوچت دوستانی به تمام آرام و دوست داشتنی دارم.
لیوان چای را برداشتم . سرد شده بود . روی زمین ریختمش و ته چای را چشیدم. سمت تلفن رفتم و به استاد(علی باقر زاده ) زنگ زدم. من قد تمام مضرابهایت و به هیبت تمام قلم موهایت مستم. به دکتر (مجید قلی پور) زنگ زدم من به به اندازه تمام ظرافت های علمی ات مدهوشم.
چای را دیدم که با زمین حرف می زند و زمین به من نگاه می کند.
عاشقان مستند و ما دیوانه ایم
عارفان شمعند و ما پروانه ایم
برای بهترین هایم آرزو نمی کنم . برایشان زندگی می کنیم.
چند روز پیش با خودم می گفتم کجاست آن ملت عاشق پیشه و شاعر مسلک و فرهیخته. خیابان های شهرمان پر شده از جوانانی که از همه نژادها چیزی به ارث برده اند جز کوروش کبیر. نمی دانم شاید کوروش کبیر هم خصایص مطرب صفتی و بی کاری داشت ؟ عشقمان اشکمان لبخندمان بی هیچ ویرگولی چنان در هم تنیده که گویی آنچه از ما باقی مانده چند کیلو گوشت گندیده با قر وفر کافی است. هویت در نگاه عده ای مجموعه فرهنک - دین - آداب و سنن قومی و جهانی است که به یک ملت تفاوتی با سایر ملل می دهد. به عبارتی آنچه یک ملت را از سایر ملت ها جدا می کند همین هویت ملی است. چند روز پیش یکی از اساتید فلسفه بسیار گیج از من پزسید که نشانه هویت و فرهنگ ما در یک فیلم سینمایی تولید وطنی چیست؟
جوای شما چیه؟
آنچه باعث می شود که یک فیلم ایرانی را بدون دیدن کارگردان و بازیگران ایرانی به عنوان یک فیلم ایرانی معرفی کنیم چیست؟
کمک کنید تا جواب استاد را بدهم.