تبليغاتX
سیناپس

سیناپس

داستان- سینما- عکس

باید یک نماز شکر دست جمعی به پا کرد یا باید همه شهر را توی میدان آزادی جمع کرد و نماز میت خواند. باز هم خدا را شکر . باور کنید اینجا یکی از آزادترین کشورهای دنیا است. می نویسی . نقد می کنی و به هر کسی که دلت بخواهد و بی احتیاط دشنام می دهی و بعد رئیس جمهور مردمی با یک لبخند تمام حرف هایت را جواب می دهد. یک لبخند از گوشه آن لب زیبا . یک لبخند زیبا از گوشه آن لب. زندگی می کنی بی آنکه کسی اذیتت کند نماز بخوانی یا نخوانی به حکم اعظم مسلمانی و اگر اندکی از موهایت بیرون باشد با یک لبخند به هویت اسلامی ات باز می گردی. چه عاشق وطنت باشی و چه نه. همه تو را یک ایرانی متعصب می دانند وملزم به رعایت تک تک قوانین بی نقص ایران هستی. راست می گوید که برای این همه صبر و شکیبایی باید نماز شکر خواند. عده ای منحط و منحرف هم این گشادگی خلق حاکمان را به حساب تمسخر و نادیده گرفته شدن فرض می کنند و می گویند باید برای مرگ آزادی نماز میت خواند.اگر از گروه اولی که هیچ اما اگر از صنف دوم باید بگویم کخ محمد مصطفی که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد می گوید بمیرید قبل از آن که بمیرانندتان. خوش باش ای آزادی که می میری پیش از مرگ ظاهری ات.  

این لبخند و این هدایت و این زیر پوست شهر زیستن تا کی می تواند ادامه داشته باشد آیا وقتش نرسیده است که حکومت عدل علی را یکی از مدعیان توانمند و ضامن اجرای آن به پا کند. اما معیار چیست؟ حکومت عدل چیست؟ آیا علی تنها دافعه داشت؟

صدای پای مرگ در کابوس های شبانه

از انجماد قلب درختی در بیشه زار عمر خبر ناگواری به گوش ها می رساند.

این قصه های تلخ تا به کی در

رگهای سرد مرگ دمیده می شود.

داستان بی سرانجام حماسه تا به کجا لاف عدل می زند؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

برگرد تا نشان از عشقت دهم...


 

(دنباله دار)

 

ابو حامد محمد بن احمد ساره ای متخلص به امیر الاحجار متولد به سال صد پس از هجرت از بزرگان مکتب حجاریّه است. او که موسس و بزرگترین مبلغ این مکتب است از دوست داران اهل بیت بود و تا زمان حیاتش نگذاشت که فردی نامی جز شیعه حسین را بر پیروانش بنهد ، آنچه امروز به نام حجاریون گفته می شود به نقل از راوی بزرگ شیخ عالم معنی میثم محمد است که جز او کسی علت این نام گذاری را نمی داند ، نکته جالب در شرح زندگی امیر الحجار به قلم میثم محمد نبود زمان وفات ، محل وفات و علت نام او است ، شاید این چند خط تنها باقی مانده از مردی بزرگ است که زندگی اش چون نامش مبهم و دست نیافتنی شده است.

کتاب را می بندم و در دل خود می گویم که خدایا این چه درسی است که من می خوانم ، صدای مادر هشیارم می کند. علی رضا بیا شام. صدای نوحه به گوشم می رسد ، چه آزار دهنده است. سر سفره شام حرفهایی می زنم که اینک از باز گویی آن شرمسارم.

هر چه گفتند نگو سنگ می شی به خوردمان نرفت که نرفت ، پدر لب می گزید و من مهمل      می پزیدم ، پسر نگو ، به خدا قسم سنگ می شی ، با هر چیز که می خوای شوخی کن اما از خاک بالاتر نرو ، با غرور از سر سفره برخواستم و گفتم که ندیده ام آدمی را که سنگ شود ، چه می دانم سوسک شود ، ادامه دادم که فردا  تاریخ ادیان را باید امتحان دهم ، به اتاق بر می گردم.

نیمه های شب است و من از شیوخ والا مقام می خواندم ، صدای ناله های مادرم به گوش می رسید که در غم سومین امامش چنان می گریست که گویی نزدیکترین بستگانش را از دست داده است. نه یادم می آید پس از رحلت پدرش هم اینگونه به زاری ننشست.

باید زودتر بخوابم تا به امتحان فردا برسم. می خوابم که در نیمه های شب احساس سرمای شدیدی به تمام وجودم رسوخ می کند ، می خواهم دستم را دراز کنم تا پتو را روی بدنم بکشم که نمی توانم تکان بخورم. هیچ فایده ندارد ، حتی چشم هایم را هم که باز می کنم ، جایی را نمی بینم ، صدایم هم در نمی آید. تا صبح می لرزم.

صبح شده است ، چیزی از جلوی صورتم ناگهان حرکت می کند و نور خورشید بلافاصله بر صورتم می تابد. نوری شدید که فرار از آن ممکن نیست ، ساعتی می گذرد تا  توانستم بفهمم چه بر من می گذرد ، اما خدایا اینجا کجاست ، باورم نمی شد ، من در دامنه کوهی در میان سلسله جبالی هستم و نه  صدایی جز زوزه باد سرد شنیده می شود و نه جز مشتی سنگ بزرگ و نور خورشید چیزی دیده می شود ، من تنها شده بودم.

من سنگ شدم. اینجا نمی توانستم به غیر خود بیاندیشم ، چون من از آن خانه در شمال شهر ، با آن ماشین مدل روز و با آن تحصیلات بالا تبدیل به سنگی ناتوان در دامنه کوهی بلند شده ام. دیگر درد می پیچد در دلمان که یک عمر را تلف کرده ایم ، ای کاش داوری در  کار نبود تا چنین نشوم ، آنچه اینجا عذاب آور است دیدن آنچه کرده ای است ، تمام وجودت خالی می شود و با آنچه داوری است پر می شود و اینک زمان دیدن آنچه کرده ای است ، هیچ چیز تمام نمی شود ، کافی است در کل زندگی ات لحظه ای ، تنها لحظه ای به بدی اندیشیده باشی ، تا تمام وجودت معدوم آن اندیشه نشود رهایت نمی کند. باران های سیل آسا که تمام وجودت را می شویند تا آماده دیدن خطای بعدی ات باشی عذابی بسیار کوچک است. بادی که به صورتت می خورد ، سنگی از بالا   می آید و محکم به تو می خورد ، اما می پویم کاش همیشه اینها باشند و لحظه ای آن تصاویر را نبینم ، از رسوایی گریزی نیست ، اگر چه از سکون و سنگ بودن بتوان چشم پوشاند.

سالها می گذرد و من شاید  چند قدم آن طرف تر رفته ام ، روی همه این سنگ ها گلی روییده است اما من همان گونه مانده ام.

نمی دانم چند سال گذشته است ، تنها می دانم که از صد سال گذشته است و فقط تکرار می شوم ، سخت ترین عذاب زندگی ام ، حتی ماه در پشت کوه است و این همه مدت ندیده امش.

اما امروز اتفاق عجیبی افتاد که سختی هایم را به پایان رساند ، نمی دانم شاید این شروع عذاب دیگری است ، پیش از این که اینگونه بود ، عذابت که می دهند ، برای لحظه ای کوتاه رهایت     می کنند ، آنگاه آن زمان کوتاه برایت به اندازه همه لذت های دنیا زیباست ، چیز دیگری که با روزهای دیگر فرق می کند این است که آینجا هیچ چیز نمی شنوی ، حتی صدای فریادهای کمک جویانه خودت را. اما از امروز صبح زمزمه های مبهمی می شنوم ، پارچه ای نمدار هم روی صورتم گداشته اند ، شاید عده ای جوان آمده اند تفریح. اما ناگهان با زمزمه های تکراری شبیه "ها هولا " از جایم کنده شدم ، می ترسم ، ترس از سقوط ، شاید فرصت تمام شده و محکوم به متلاشی شدن هستم.   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  | 

شهر من؟ شهر تو نه آسمانش آبی است ونه جنس زمینش از خاک. هوایش بوی آخرین گام های تو را می دهد وقتی که فریاد می زدی " برو! " رفتن نه از روی آن میل اسپینوزایی و نه لاکانی اش. رفتن به معنی اراده به گم شدن. راست می گوید که " ملت عاشق که خط و ربط ندارد" شهر بوی فلز تفنگ هایشان می دهد . یادت می آید قدم می زدی و دلت هوس بوی سقف گالولنیزه باران زده خانه شمالی ات می کرد؟ امروز از کنار یکی از میدان های شهر رد می شدم دختری که جلوی ام بود ناگهان داخل مغازه ای پرید . راست می گفتی که هر چه قدر این فلز های زنگ زده بوی باران بدهند باز هم تهوع آورند. نگران نباش این فلزها یک لوله خالی دارند با بوی تکان دهنده باروت که برای اهدای باروتشان دریغ نمی کنند. شهر تو که حالا شهر من شده است زورش رسیده به آنهایی که قدشان بلند است و قدم هایشان نفس شهر. زورش که نرسیده است اما زورش را می زند. دلت برای چه چیزها که تنگ نمی شود. وقتی صدای باروت تمام گوشت را پر می کند باور کن دلم گشنه رژ لبت می شود با آن خط دلربا با آن آستین پر از مار و آن چشم فریبا . تمامش کن آن بوسه اخر که نثارمان کردی ته همین کوچه بن بست. صدایم کن تا رهایم کنی من هنوز کنج کوچه کوچه های شهر منتظر آمدنت هستم تا غافلگیرت کنم تا شاید روزی به این جرم در حسرت آن عشق بی سرانجام فرجامم دهند و به دارم اویزند.

من در کمر کش این شهر پا به ماه

رخساره های عشق و جنون را به یک لباس در هم تنیده ام

باشد که زود بیایی ز بی کران

بودای عشق!

زرتشت قلب های شکسته !

من در میان خاک اسارت نهفته ام

باز آ و دست به دامان ما بکش

این قافله تا به قیامت

در کوچه های عشق تو حیران بوسه اند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمود قلی پور  |